- توسکا پاشو … توسکا زانوهاشو از توی بغلش بیرون کشید، روی تخت جا به جا شد و با بهت به مامانش خیره شد. ریحانه جلو رفت، اولین کاری که کرد پرده های اتاق رو کنار زد و گفت:- پاشو ببینم … سه روزه موندی تو این اتاق ! خودت که تارک دنیا شدی من و بابات باید برات دنبال راه حل باشیم … توسکا سرشو گرفت و نالید:- چی می گی مامان؟ریحانه رفت سمت چمدون توسکا که دست نخورده کنار اتاقش باقی مونده بود … خوابوندش روی زمین زیپشو کشید و گفت:- بلند شو ببینم … برات از یه خانوم دکتر خوب وقت گرفتم …توسکا پوزخندی زد و گفت:- که چی ؟ریحنه مانتو شلواری بیرون کشید رفت سمت در و گفت:- تا من اینا رو اتو می کنم اماده شو … آدم انقدر زود نا امید نمی شه بزنه زیر همه چی … توسکا با بهت به مامانش خیره شد و ریحناه لباس به دست از اتاق خارج شد … توسکا آهی کشید و همراه مامانش از اتاق رفت بیرون … ریحانه اتو رو به برق زده بود و توی اتاق خودش روی میز اتو مشغول اتو زدن لباسای توسکا بود … توسکا بازوشو با دست دیگه اش فشرد و گفت:- مامان این کارا برای چیه؟ فایده ای نداره …ریحانه غرید …- بله … تا وقتی تو بشینی دست روی دست بذاری هیچی فایده نداره … اما چهار تا دکتر برو … چهار تا آزمایش بده … چند سال درمان کن خودتو اگه نشد بعد نا امید شو زندگیتو از هم بپاشون … توسکا پوزخند زد اینقدر نا امید بود که هیچی نمی تونست امیدوارش کنه … اما تصمیم گرفت حداقل دل مامانش رو نشکنه … این کار رو می تونست بکنه … زمزمه کرد:- بابا کجاست؟- می یادش الان … دفتره …یک سالی می شد که باباش دفتر بیمه زده بود اونم به اصرار توسکا که بیکار توی خونه نمونه … خدا رو شکر کارش هم خوب می گذشت … توسکا روی تخت دو نفره قدیمی بابا مامانش نشست و گفت:- خبری از … از آرشاویر … نشده؟ریحانه براق نگاش کرد و گفت:- چه عجب یادت افتاد یه یادی هم از اون بیچاره بکنی!توسکا سرشو زیر انداخت … چرا مامانش نمی فهمید اون هر کاری هم که می کنه واسه خاطر خود آرشاویره … به خاطر خوشبختیشه … اون داشت از خودش می گذشت که آرشاویرش بتونه بچه خودشو داشته باشه … اینقدر زیر فشار بود اما بازم محکوم می شد … ریحانه خودش گفت:- بابات بهش گفت نیاد فعلا اینجا … بمیرم براش … کم این بچه غصه داره! تو و بابات هم هی دستش به دست هم بدین بیشتر بچزونینش … هر روز زنگ می زنه با یه حالی احوالتو می پرسه … دلم برای اون از تو بیشتر خونه …توسکا تو دلش گفت:- همیشه همینطور بوده! همیشه پسر دوست بودی و داماد رو به دخترت ترجیح دادی … اما به قدی مامانش رو دوست داشت که نخواست با این حرف اذیتش کنه … اینم اخلاق مامانش بود دیگه …حاضر بود جونش رو تو جون توسکا بکنه اما آرشاویر عزیز تر بود … فکرش پر کشید سمت آرشاویر … چه اشکالی داشت که مامانش آرشاویر رو بیشتر دوست داشته باشه؟ خود توسکا هم جونش در می رفت برای آرشاویر … دلم پر می زد که بره خونه و برای آرشاویر غذا بپزه … شب که می یاد ازش استقبال کنه و شیرجه بزنه تو بغلش … براش بگه که بدون اون زندگی نمی کرده … مرده گی می کرده! گله کنه از روزگار … از غماش بگه … از دلتنگی هاش … اما حیف … حیف که نمی شد! تصمیمشو گرفته بود … می خواست آرشاویرش رو آزاد کنه و باید اونو هم قانع می کرد … توی افکار خودش غرق بود که پدرش اومد … طبق معمول هر روز با دست پر … توسکا به استقابل باباش رفت و جهانگیر با دیدن توسکا هم تعجب کرد هم خوشحال شد … سه روز بود که توسکا از اتاقش بیرون نیومده بود … مگه برای دستشویی! ولی حالا اومده بود استقبالش … با علاقه پاکت های خریدش رو روی زمین گذاشت و توسکا رو مثل بچگی هاش بغل کرد و بوسید … توسکا با لحنی خسته گفت:- خسته نباشی بابا ….جهانگیر دستی روی سر توسکا کشید و گفت:- درمونده نباشی بابا … صدای ریحانه از داخل بلند شد:- اومدی جهان؟ لباساتو در نیار که بریم …همزمان با داخل شدن جهانگیر و توسکا ریحانه از اتاقشون بیرون اومدف لباسای توسکا رو به طرفش گرفت و گفت:- بپوش … زود باش … جهانگیر رو به ریحانه گفت:- خسته نباشی خانوم … من آماده ام … بریم … توسکا لباسا رو گرفت و رفت و جهانگیر و ریحنه مشغول پچ پچ در مورد توسکا شدن … ته دل هر دوشون روشن بودن … از هیچ کمکی فرو گذار نمی کردن که توسکا رو برگردونن سر خونه زندگیش … ریحنه نگرانی حرف فامیل و غصه های آرشاویر رو داشت و جهانگیر نگران توسکا بود … خیلی خوب از عشق دخترش نسبت به آرشاویر خبر داشت می دونست توسکا بدون آرشاویر دووم نمی یاره … پس مصر بود مشکلشون رو هر طور شده حل کنه … دلش خوش بود به پیشرفت روز افزون علم …***
طناز تکونی به دست های خواب رفته اش داد و سعی کرد بشینه … بیست و چهار ساعت بود که توی اون خراب شده اسیر بود … سرش گیج می رفت و لباش خشک شده بود … توی این بیست و چهار ساعت جز چند قلپ آب که مسیح به زور توی حلقش ریخته بود هیچی نخورده بود … با صدای قدمایی که بهش نزدیک می دن وحشت زده چشمای خسته و متورمش رو باز کرد … بازم اون سگ وحشی داشت بهش نزدیک می شد … مظلومانه هق زد … دیگه توان مبارزه نداشت … دلش می خواست هر چه زودتر خودشو خلاص کنه … اما هیچ وسیله ای هم نداشت که بتونه نفس خودشو ببره … دستاش هم بسته بود و فعلا مجبور بود بسوزه و بسازه … مسیح چهار زانو نشست کنارش و زل زد توی صورتش … طناز با نفرت نگاه ازش گرفت و غرید:- چی می خوای از جونم لعنتی؟! چرا دست از سرم بر نمی داری؟!!!مسیح پوزخندی زد و گفت:- می دونی چیه طناز؟!!! تعجبم از اینه که چرا بعد از این همه سال هنوز منو نشناختی؟! می دونی که خوشم نمی یاد نه بشنوم… اگه کسی بهم بگه نه از زندگی پشیمونش میکنم … الان هم در مورد تو دقیقا همین قصدو دارم … من دوستت داشتم … اگه به حرفم گوش می کردی کنار من به هر چیزی که می خواستی می رسیدی … اما اشتباه کردی خانومی … خیلی هم اشتباه کردی … اولا که دیگه نگران نباش بابت اینکه بخوام بهت تجاوز کنم … چون قیافت با این هم زخم خیلی کریه شده و من هیچ حال نمی کنم باهات رابطه داشته باشم! دوما اومدم یه خبر خوب بهت بدم طناز خانوم … همین امشب از ایران می ریم و تو بدون هیچ مراسمی می شه خانوم من! دیدی ؟ دیدی چه بد شد واست؟ به نفعت بود طلاق بگیری و با من بیای … اما اینجوری تا آخر عمر اسم یه نفر دیگه تو شناسنامه ته و تو بغل من می خوابی …اینو که گفت طناز به ضجه افتاد و خود مسیح با لذت قهقهه زد … طناز باورش نمی شد که این بشه آخر عاقبتش … نمی تونست چنین خفتی رو تحمل کنه … مطمئن بود اگه از ایران خارجش کنن هرطور که باشه خودشو خلاص می کنه … بدون احسان دووم نمی آورد و علاوه بر اون نمی تونست زن احسان باشه و بذاره کس دیگه از تن و بدنش لذت ببره … هرگز زیر بار خیانت نمی رفت حتی اگه با اجبار باشه … اشک می ریخت و مسیح می خندید … مطمئن شده بود که مسیح روانیه … یه روانی زنجیری … موهای طناز رو از بیخ گرفت و سرش رو کشید بالا … طناز از درد چشماشو بست … سر طناز رو گذاشت روی پاش … با ناخن انگشت کوچیکش آروم کشید روی لبای خشک و زخم و کبود طناز و گفت:- ببین مجبورم کردی چه به روز لباس خوشگلت بیارم! راستی خانومی نگفتی اون شب با اون عجله کجا می خواستی بری که من جلوتو گرفتم؟طناز یاد شب فرارش افتاد .. .کاش هرگز پا از خونه بیرون نذاشته بود و اسیر دست این غول تشن نمی شد … داشت می رفت پیش توسکا … قلبش پر از درد بود و فقط با اون می تونست حرف بزنه … همون موقع حس کرد یه نفر تعقیبش می کنه … زیاد پیش می یومد به خاطر موقعیتش دنبالش بیفتن … اول توجهی نکرد ، اما کم کم متوجه شد ماشینی که دنبالش می یاد سه سر نشین مرد داره … اون لحظه اینقدر حالش خراب بود که یاد مسیح و تهدیدش نبود … دلش پر بود از دست احسان و حرفی که ازش شنیده بود … برای همینم بی توجه فقط پاشو بیشتر روی گاز فشرد … ماشینی که در تعقیبش بود هم سرعتشو بیشتر کرد و اومد کنار طناز … طناز سرشو چرخوند و با دیدن مسیح کنار دست راننده رنگش پرید … مسیحش بهش می خندید … طناز با وحشت سعی کرد تند بره و اونا رو گم کنه … اما متوجه نبود که اینقدر مسیرش رو پیچونده که خودش گم شده و داره کم کم از شهر خارج می شه … اگه هول نشده بود شاید موبایلش رو بر می داشت و به احسان خبر می داد …. اون لحظه فقط دلش میخواست یه نفر بهش کمک کنه! و کی بهتر از احسان؟!!! اما اینقدر هول شده بود که نمی تونست موبایلش رو از توی کیفش در بیاره … وقتی از شهر خارج شد ماشین قبلی جسارت به خرج داد و از سمت چپ محکم به ماشینش کوبید … جیغ کشید … کم مونده بود تعادل ماشین از دستش در بره … دو دستی فرمون رو محکم چسبید … به مسیح که می خندید نگاه کرد و جیغ کشید:- دیوونه شدی؟!!! چی از جونم می خوای؟!!!و مسیح فقط خندید … ضربه دوم رو که زدن به ماشینش کشیده شد سمت خاکی کنار جاده و با ضربه سوم ناچاراً ترمز کرد وگرنه ماشینش واژگون می شد … ماشین تعقیب کننده هم همینو می خواست چون درست جلوی ماشین طناز توقف کرد … جاده خلوت و تاریک بود … مسیح با سرعت پیاده شد و اومد سمت طناز … طناز از ماشین پایین پرید و خلاف جهت همینطور که جیغ می کشید شروع به دویدن کرد … اما فیاده ای نداشت چون مسیح خیلی زود بهش رسید … دستمال مرطوبی رو جلوی بینیش گرفت و طناز دیگه هیچی نفهمید …وقتی چشماشو باز کرد توان اون انبار مخروبه بود … با دست و پای بسته … مسیح اول قصد داشت بهش تجاوز کنه و بعد مجبورش کنه که باهاش بره …اما وقتی دست و پا زدنای طناز رو دید نقشه اش رو عوض کرد … می خواست طناز رو له کنه … خیلی سال بود فراموشش کرده بود تا اینکه اوازه اش رو شنید … یادش افتاد این دختر خوشگل و معروف یه روز مال خودش بوده … پس تصمیم گرفت دوباره به دستش بیاره … تصمیم گرفت داشته باشتش … می خواست روح زیاده خواهش رو ارضا کنه … و این وسط شوهر طناز کوچیک ترین مسئله ای بود که بتونه ذهن مسیح رو مغشوش کنه … اون طناز رو می خواست حالا به هر قیمتی … و داشت به دستش می اورد! براش مهم نبود طناز خود کشی کنه … فقط می خواست توی یکی از مهمونی های اعیونیش همراه طناز قدم بزنه و به همه نشونش بده و بعدم تصاحبش کنه … همین و بس! بعد اگه می خواست می تونست خودشو بکشه … نقشه اش بی نقص بود … نصف شب از مرز بازرگان وارد ترکیه می شدن و بعد از اون هم با هواپیما می بردش امریکا … براش پاسپورت جعلی گرفته بود. به همین راحتی … یه مدت بهش می رسید تا قیافه اش مثل روز اولش بشه … دو سه روز باهاش پز می داد و حال می کرد و بعدم می انداختش توی سطل زباله … ذره ای آینده و احساس طناز براش اهمیت نداشت …
سرشو از روی زانوش برداشت، چشماش می سوخت ، اینقدر گریه کرده بود و ضجه زده بود که حس می کردم همه جا رو تار می بینه … گوشیش کنارش روی زمین بود، دکمه شو فشار داد و ساعتشو نگاه کرد … دل شور می زد … قلبش توی سینه مدام بی قراری می کرد و خودشو به در و دیوار می کوبید … دلیل حالش رو نمی فهمید! صورتش از اشک خیس بود ، دستشو روی قلبش گذاشت و گوشی رو برداشت … می دونست که هنوز خیلی دیگه تا پایان عمل مونده، اما دلیل حال خرابشو نمی فهمید … تند تند شماره آرسن رو گرفت تا خبری از بیمارستان داشته باشه … بعد از شش بوق وقتی که نا امید خواست قطع کنه و شماره آراگل رو بگیره آرسن جواب داد … بغض آلود … ترسان … با صدای گرفته … صدای گریه های اونطرف خط رو به خوبی می شنید … هیچی نتونست بگه … دستی که روی زمین بود فرش کنارش رو مشت کرد … صدای آرسن رو می شنید اما کم و زیاد …- آراد … تو کجا رفتی؟!!! آراد بیا خاک بر سر شدیم … آراد!!!!دتشو از روی زمین برداشت و سینه اش چنگ زد … نفس کم آورده بود … نفسش بالا نمی یومد … یغض آرسن ترکید … یه نفر اونطرف جیغ می کشید و آراد صدای مامان ویولت رو خیلی خوب می شناخت … - آراد قلبش ایستاد … آراد بیا … هق هق نذاشت ادامه بده و دست آراد هم نتونست گوشی رو بیشتر نگه داره … گوشی افتاد … چشماش خیره مونده بود به ضریح امامزاده و نور سبزی که ازش بیرون می زد … قلبش طوری می کوبید که آراد مطمئن بود تا چند لحظه دیگه می ایسته … دهن باز کرد … درست مثل یه ماهی دور از آب! باز کرد … بست … باز کرد … بست … نتونست نفس بکشه … ظربان قلبش کم و کم و کمتر شد … چشماش بسته شد و همونطور که نشسته بود یه طرفی افتاد … چشماش بسته شد … دستش از چنگ زدن قلبش فارغ شد … نفساش قطع شدن … ***- آقای دکتر …- چیه؟!!! - تو رو خدا راست می گین؟!!- دروغم چیه؟!! ایست قلبی داشت … اما به وسیله شوک برش گردوندیم … سخت بود … اما برگشت … نصف دیگه عمل باقی مونده … دعا کنین دیگه مشکلی پیش نیاد …دست همه با هم رفت رو به آسمون و لیزا به هق هق افتاد … الکس لیزا رو بغل کرد و در گوشش مشغول حرف زدن شد … آرسن کنار دیوار تا شد … آراگل اشک صورتش رو پاک کرد و دوباره کتابچه دعاشو باز کرد و تند تر مشغول خوندن دعا شد … آرسن از پشت سرش رو به دیوار کوبید و نالید:- خدایا بعد شیوا دیگه طاقت از دست دادن هیچ عزیزی رو ندارم … ویولت رو به ما پس بده خدا … یا مسیح! ویولت عزیزمون رو نگیر … امید به زندگی ماست! آراد بی ویولت می میره … یه دفعه یاد آراد افتاد از جا پرید و با موبایلش سریع شماره آراد رو گرفت … یک بوق … دو بوق … سه بوق … ده بوق … فایده نداشت جواب نمی داد … دل آرسن به شور افتاد!!! اینقدر شوکه بود که نفهمیده بود خبر بد رو نباید به آراد اونطری بده … دست خودش هم نبود … همه شون پشت در اتاق در حال دعا بودن که دو تا پرستار دوان دوان از اتاق عمل بیرون پریدن … هیچ کدوم رنگ به رو نداشتن سریع دور شدن … همه با ترس به هم نگاه می کردن و نمی دونستن چی شده … وقتی برگشتن آرسن سریع پرید جلوی یکیشون و با لرز پرسید:- چی … چی شده؟!!پرستاره که حسابی عجله داشت بی توجه به حال همراه های بیمار گفت:- بیمار ایست قلبی کرده … بعد از این حرف هم پرید توی اتاق عمل و در بسته شد … بقیه موندن با شوکی که از حرف پرستار به وجود اومده بود … داشتن سکته می کردن و درست همون لحظه آراد تماس گرفته بود … آرسن که داشت از بغض می مرد نفهمید چی به آراد گفت!!! الان تازه می فهمید چه غلطی کرده … با ترس رفت سمت آراگل … باید می فهمید آراد کجاست! آراگل با حس کردن سایه ای بالای سرش چشم از کتاب دعا گرفت و به آرسن خیره شد … آرسن من من کرد … - آراگل خانوم …آراگل با ترس گفت:- چیزی شده؟!!همزمان از جا بلند شد و به در اتاق عمل نگاه کرد … فکر می کرد خبر تازه ای رسیده و اون نفهمیده … آرسن با دیدن حال آراگل سریع گفت:- نه نه … خبر از ویولت نیست … راستش … فقط … نگران آرادم … می خوام برم پیشش .. شما آدرسشو دارین … آراگل باز ولو شد روی نیمکت و گفت:- بمیرم برای داداشم … آره می دونم کجاست … رفته امامزاده ….- کجا هست؟!!آراگل آدرس رو داد و آرسن با هراس از بیمارستان خارج شد … دوباره و چند باره شماره آراد رو گرفت … اما فایده ای نداشت … سوار ماشینش شد … قلبش داشت از هیجان می ایستاد! اگه بلایی سرش اومده باشه چی؟!!! ویولت می کشتش!!! اگه ویولت می موند و آراد می رفت چی؟!!! چه خاکی باید توی سرش می ریخت؟!!! توی ماشین که نشست دوباره با نا امیدی شماره رو گرفت … بعد از چهار بوق وقتی می خواست گوشی رو قطع کنه صدای هراسونی توی گوشی پیچید که آراد نبود …- الو … آرسن با تردید گفت:- الو آراد؟مرد هیجان زده گفت:- الو آقا … شما این آقایی که تو امامزاده … بود رو می شناسین؟دهن آرسن از ترس خشک شد … با زحمت آب دهنش رو قورت داد … گلوش درد گرفته بود … نالید:- بله … چی شده؟!!!- این بنده خدا از حال رفت … یکی اینجا نبضشو گرفت … نمی دونم چشه! گفت حالش وخیمه … داریم می بریمش بیمارستان … آرسن فقط تونست بگه:- الان می یام … گوشی رو قطع کرد و با حرص مشت کوبید روی فرمون و به خودش غرید:- لعنت به تو آرسن!!!! گوشی رو پرت کرد روی صندلی کنار و با تموم توانش پا روی پدال گاز فشرد تا خودش رو به آراد برسونه …
با اون سرعتی که آرسن رانندگی کرد کار خدا بود که سالم به بیمارستان رسید، اما کف پاش از بس به گاز فشار وارد کرده بود درد می کرد … بی توجه به درد کف پاش با سرعت به سمت پذیرش رفت و سراغ بیماری با مشخصات آراد رو گرفت، پرستار با کمی پرس و جو اتاق آراد رو به آرسن گفت و باز مشغول کارای خودش شد … آرسن با سرعت نور به سمت اتاق آراد رفت … پشت در اتاق دو مرد ، یکی مسن دیگری، میانسال وایساده بودن … آرسن بی توجه به اونا خواست وارد اتاق بشه که مرد میانسال گفت:- آقا … شما بستگان این آقا هستی؟آرسن داخل اتاق سرک کشید، آراد روی تخت خوابیده، چشماش بسته بود و سرم بهش وصل شده بود، وقتی خیالش راحت شد که حالش خوبه نفس عمیقی کشید و خیره به چشمای مرد گفت:- بله …- بنده خدا خیلی حالش خراب بود! از همون موقع که اومد تو امامزاده تو نخش بودم … راه به حال خودش نمی برد، یا نماز می خوند، یا چسبیده بود به ضریح یا ذکر می گفت و اشک می ریخت … دل سنگ براش کباب می شد … نمیدونم یهو چی شد که از حال رفت!!!اینو که گفت رفت توی اتاق، پیرمرد و آرسن هم وارد شدن، آرسن با اخم به چهره رنگ پریده آراد خیره شد و گفت:- حالا حالش چطوره؟! دکترش نیست که در موردش باهاش حرف بزنم؟مرد مسن سرفه ای کرد و گفت:- الان که خوبه، دکترش گفت فشارش یه دفعه به شدت اومده پایین و اگه یه کم دیرتر می رسوندیمش خدای نکرده دور از جونش فوت می شد … سریع بهش چند تا آمپول زدن و بعدم این سرمو … الان بهتره …آرسن همراه با نفسی عمیق، صلیبی روی سینه اش کشید و گفت:- خدا رحم کرد …بعد به اون دو مرد مهروبن نگاه کرد و گفت:- واقعاً لطف کردین! اگه آراد چیزیش می شد من یه عمر عذاب وجدان می گرفتم …مرد میانسال گفت:- خواهش می کنم کاری نکردیم … فقط اگه فضولی نباشه، می تونم بدونم مشکلش چی بود؟! بنده خدا خیلی حالش خراب بود!آرسن آهی کشید و گفت:- دردش درد عشقه!پیرمرد لبخندی روی لبش شکفت، نشست روی صندلی کنار تخت آراد و گفت:- درد عشقی کشیده که مپرس زهر هجری که کشیده ام که مپرسگشته ام در جهان و آخر کار دلبری برگزیده ام که مپرسآنچنان در هوای خاک درش می رود آب دیده ام که مپرسمن به گوش خود از دهانش دوش سخنانی شنیده ام که مپرسسوی من لب چه می گزی که مگوی لب لعلی گزیده ام که مپرسبی تو در کلبه گدایی خویش رنج هایی کشیده ام که مپرسهمچو حافظ غریب در ره عشق به مقامی رسیده ام که مپرسمرد میانسال با لبخند گفت:- به به! سید حال و هوای جوونی کردیا …سید که لبخند از لبش نمی رفت گفت:- فکر نمی کردم دیگه هیچ جوونی از عشق تب کنه! چه برسه به اینکه تا دم مرگ بره …هنوز حرف سید تموم نشد بود که لبای خشک آراد تکون خورد و هر سه صداشو شنیدن:- ویو … ویولت …آرسن پرید سمت آراد، دست بدون سرمش رو توی دستش گرفت و کنار گوشش گفت:- آروم باش آراد …پلکای آراد لرزید و باز شد … اولین چیزی که دید چشمای نگران آرسن بود … صدای آرسن رو هنوزم می شنید، هر چند ضعیف اما ناقوس مرگ بود براش و از ذهنش نمی رفت …- آراد قلبش ایستاد … آراد بیا … آراد … تو کجا رفتی؟!!! آراد بیا خاک بر سر شدیم … آراد!!!!قلبش ایستاد! قلبش ایستاد! قلبش یهویی تیر کشید، دستشو گذاشت روی قلبش و نالید:- آخ … ویولتم …آرسن بغض کرد و گفت:- آراد آروم باش … ویولت …آراد نذاشت حرف آرسن تموم بشه و گفت:- پرید … فرشته مهربونمو از دست دادم … چرا من هنوزم زنده ام؟!!! بهش گفته بودم بدون اون نمیتونم نفس بکشم! چرا دارم نفس می کشم؟!!!! این نفس لعنتی بعد از ویولت به چه دردم می خوره آخه؟!!! قلبم داره می سوزه … وای عشقم … عشقم …اینقدر پر سوز و گدار می نالید که اشک هر سه مرد رو در آورده بود … آرسن که دیگه طاقت ناله های آراد رو نداشت سریع گفت:- آرا د یه دقیقه وایسا بذار منم حرف بزنم !آراد هر دو دستش رو بالا برد و گذاشت روی صورتش … باز نالید:- چی می خوای بگی؟!!! برو بیرون بذار به درد خودم بمیرم … خدا بد امتحانم کرد! بد!!!آرسن کلافه غرید:- اه!!! بابا ویولت برگشت … قلبش یه لحظه از کار افتاد اما بعدش احیاش کردن … نمی ذاری که آدم حرف بزنه که!آراد دستاشو برداشت، با چشمای گرد شده به آرسن خیره شد و گفت:- دروغ می گی!!! میخوای منو آروم کنی …آرسن خنده اش گرفت و گفت:- پاشو ببینم مرتیکه! مگه بچه ای که گولت بزنم؟!!! پاشو سرمتم که تموم شده، بریم بیمارستان … هنوز از اتاق عمل نیاوردنش بیرون … اما اون لحظه به خیر گذشت …آراد با یه حرکت سرم رو از دستش بیرون کشید، نشست روی تخت و گفت:- بریم …آرسن دستی سر شونه اش زد و گفت:- بشین برم برگه ترخیص برات بگیرم و بیام …در طولی که آرسن رفت و برگشت دو مرد خواستن کمی با آراد گپ بزنن که موقعیت خراب آراد و حال پریشونش منصرفشون کرد … آرسن که برگشت زیر بغل آراد رو گرفت، بازم از دو مرد تشکر کرد و آراد رو کشون کشون با خودش برد …
نگاهی به سر در بیمارستان روانی انداخت ، احساس میکرد روان خودش هم اینجا به بازی گرفته می شه . اومدن براش سخت بود اما مگه چاره ای هم جز این داشت؟! دسته گلی که تو دستش بود رو فشار داد و با عزم راسخ رفت تو … یه هفته ای می شد به طرلان سر نزده بود … براش سخت بود … اومدن به این محیط براش خیلی سخت بود … با دیدن آدمایی که روحشون هر کدوم از یه چیز و یه جای زندگی دست از حیات طبیعی برداشته بود و به نوعی زده بودن به بیخیالی رد شد … یکی براش دست تکون می داد … یکی بهش می خندید … یکی می خواست باهاش مصاحبه کنه … یکی معتقد بود دستیار اوباماست و دیشب باهاش جلسه داشته … یکی دیگه گریه می کرد … یکی با درخت حرف می زد و یکی با یه موجود خیالی … سرعت قدماشو بیشتر کرد … اخماش حسابی در هم رفته بود … فکرش رو هم نمی کرد یه روز برای دیدن زنش مجبور بشه پا توی همچین جاهایی بذاره … از راهروهای پیچ در پیچ گذشت و رسید جلوی در اتاق طناز … با خودش فکر می کرد زن اون بی آزار ترین موجود توی اون آسایشگاهه … خواست در اتاقو باز کنه که کسی از پشت صداش کرد:- آقای ستوده ؟نیما سر جا چرخید و با دیدن پرستار مخصوص طرلان سلام کرد … پرستار با خوشرویی جوابشو داد و گفت:- طرلان توی اتاقش نیست … از صبح حالش خوب نبود … بردمش توی محوطه پشت آسایشگاه … روی یه نیمکت تنها نشسته و توی حال خودشه …نیما سرشو تکون داد و گفت:- پس می رم بیرون ببینمش …پرستار هم دنبال نیما راه افتاد و گفت:- خواهش می کنم یه کم بیشتر بهش سر بزنین … حتی اگه مقدوره پسرش رو بیارین ببینتش … توی این مدت که اینجاست شما حتی از مادرش هم کمتر بهش سر زدین … اون بنده خدا با خواهرش هر روز می یان پیشش … اما اون نیاز به محبت شما داره .. الان حس می کنه طردش کردین … دلتنگ پسرشه! شاید نفهمه و بروز نده اما ناخودآگاهش آزارش می ده …نیما با کلافگی دستی توی موهاش کشید و گفت:- من که قصد آزارش رو ندارم … اما نمی تونم پسرم رو بیارم اینجا … می دونم که باید مادرش رو ببینه چون اونم بیتابی می کنه، اما دیدن مامانش توی این وضعیت اوضاع رو خراب تر می کنه … این تصویر همیشه تو ذهنش می مونه و شاید از مادرش زده بشه! به اینم فکر کردین …پرستار چند لحظه ای سکوت کرد و گفت:- حق با شماست … اما باید یه راه حل پیدا کنین که پسرش رو ببینه … حتی اگه شده از دور … این حقو داره …پرستار هنور داشت حرف می زد که نیما قدم سست کرد … طرلان رو دید که یه جای خیلی خلوت تنها روی نیمکت نشسته، پاهاشو بالا نیمکت جمع کرده توی شکمش، موهای بلند و سیاهش رو از وسط فرق باز کرده، دو تا بافته و انداخته روی شونه اش … چند تا تیکه اش اما از توی بافته ها بیرون زده بود و با حرکت باد این سمت و اون سمت می رفت … آرایش نداشت و بی روح و رنگ بود اما بازم از زیبایی می درخشید … پرستار که نگاه مبهوت نیما رو دید حالش رو درک کرد و سریع از اونجا رفت … بعداً هم می تونست بقیه حرفاشو بزنه … نیما بازم دسته گل مریم رو توی دستش فشرد و آروم به طرلان نزدیک شد … وقتی اونقدر خواستنی می دیدش تازه می فهمید چقدر دلش براش تنگ شده! چقدر جاش توی خونه خالیه … طرلان صدای پا رو شنید که بهش نزدیک می شد، اما عکس العملی نشون نداد! نیما هم نیاز نداشت عکس العملی از اون ببینه، نشست لب نیکمت کنارش، دسته گل مریم رو روی پای طرلان گذاشت و آروم گفت:- سلام طرلانم …صداش توی گوش طرلان پیچید … صدا براش آشنا بود … آشنا و گوشنواز … اما از صاحب این صدا دلخور بود … یه حس بدی داشت که دوست نداشت نگاش کنه … نیما دستشو جلو بردو و انگشتای بلند طرلان رو توی دستش گرفت … کاملا از خود بیخود دستشو بالا برد و به لبش چسبوند … طرلان تکون کمی خورد … اما نه اونقدر که امیدوار کننده باشه … دست نیما جلو رفت، آروم سر طرلان رو کشید و رسوند به شونه اش … دوست داشت طرلانش سر بذاره روی شونه اش و به آرامش برسه … خودش هم به این آرامش نیاز داشت … طرلان بدون مقاومت سرشو گذاشت روی شونه نیما … نیما نفس عمیقی کشید و روی موهای همچون شبق طرلان رو بوسید … وقتی شروع کرد به حرف زدن صداش می لرزید درست مثل یه جوون بیست ساله که تازه عاشق شده باشه …- طرلانم … عزیز دلم …طرلان هیچ تکونی نخورد … دل نیما شکست … از خودش شکست … از خودش بیزار شد … حس کرد مقصر این حال طرلان خودشه و بی ملاحظه بازی هاش … اگه کمتر ترسا رو وارد زندگیش می کرد … بی اختیار نالید:- لعنت به تو!دستش رو بالا آورد و دور شونه طرلان حلقه کرد …- عزیز من … گل من … چه به روزت آوردم؟!!! همه اش تقصیر منه … تقصیر منه نفهم! من بیشعور که تو رو با اونهمه خوبی آزار دادم … منی که اگه کمی بیشتر بهت می رسیدم هیچ وقت شاهد این حال و روزت نبودم … پشیمونم طرلان … من خودخواه بودم … من کور بودم و چشمامو بسته بودم … خوب شو عزیزم … به خاطر نیما … به خاطر دل من زود خوب شو برگرد … خونه رو بدون تو نمی خوام … نیاوش دلتنگته … خیلی هم دلتنگته … مامان طرلانشو می خواد … عزیزم … منو ببخش!آروم آروم یکی از آهنگای خواننده مورد علاقه طرلان توی ذهنش اومد … طرلانو بیشتر به خودش فشرد و آروم در گوشش زمزمه کرد:- می شه نگی می خوای ازم جدا شیمی شه ببخشی و بگذری عشق منمی شه فراموشت بشه گناهممی شه نگاه کنی به اشک و آهمهنوزم از همه بهتری عشق منمنو ببخش اگه بچگی کردمبذار دستاتو تو دستای سردممنو ببخش می دونم اشتباه کردممنو ببخش اگه از تو بریدماگه شکستی و هیچی ندیدممنو ببخش اگه بازم خطا کردمبغض نیما شکست … لرزش بدن طرلان رو خیلی خوب زیر دستش حس می کرد … طرلانو چرخوند سمت خودش … می خواست طرلان چشمای خیسش رو ببینه … شونه های طرلان رو گرفت توی دستاش … این زن مادر بچه اش بود … این زن کسی بود که بعد از ترسا قلبشو لرزونده بود … این زن عشقش بود … آره عشقش بود و اگه کورکورانه چشماشو روی محبت طرلان و عشق کوچیک جوونه زده توی قلبش نبسته بود مسلما الان خوشبخت ترین مرد روی کره زمین بود… میخواست همه چیو جبران کنه … طرلان با چشمای سیاه و کشیده اش سرد و یخی خیره شده بود توی چشمای نیما که اشکای داغش می چکیدن روی صورتش … نیما با سوز خوند:- تو که همیشه سنگ صبور این دل تنهاییاگه نباشی دنیا تمومه، دیگه چه دنیاییمی دونی چیه، دیوونگی بسه،غرور چشممو غمت شکستهنگاتو برندار از تو نگاه مناگه می شه بذار پیشت بشینمپشیمونم عزیزه نازنینمبیا ببخش دوباره این گناه منمنو ببخش اگه دیوونه بودمتو که می ترسیدی خونه نبودماگه تو پاکیو همش گناه کردممنو ببخش هنوز اگه می تونیاگه مثل قدیما مهربونیمنو ببخش عزیزم اشتباه کردممنو ببخش اگه بچگی کردمبذار دستاتو تو دستای سردممنو ببخش می دونم اشتباه کردممنو ببخش اگه از تو بریدماگه شکستی و هیچی ندیدممنو ببخش اگه بازم خطا کردمصدای هق هقش بلند شد و بی اختیار طرلان رو با همه وجودش بغل کرد ، سر روی شونه اش گذاشت و از ته دل زار زد …
حس می کرد دستاش پشت سرش خشک شدن و بدنش هم بدتر از دستاش فرقی با چوب خشک نداشت! توی اون دو روز کسی رو جز مسیح ندیده بود … اما خوب می دونست که به زودی از ایران خارجش می کنن و چقدر دوست داشت هر چه زودتر بمیره … برای همینم جز آب هیچی نمی خورد تا بلکه از سو تغذیه بمیره! دلش برای احسانش پر می زد، با وجود دنیا دنیا دلخوری که روی قلبش رو پوشونده بود اما دلتنگش بود، دلتنگ اخم مابین ابروهاش، غرورش، لحن حرف زدنش، حاج خانوم گفتناش، حتی داد و هواراش … نمی دونست احسان دنبالش می گرده یا سنگ گذاشته روش و اونو خائن می دونه … چقدر دوست داشت فقط به این فکر کنه که احسان در به در دنبالشه و بالاخره پیداش می کنه … توی افکار دردناک خودش غوطه یم خورد که در انبار با قیژی باز شد و سایه نحس مسیح اومد تو … چشماشو بست … صداشو که شنید حس کرد موهای تنش سیخ شدن …- باز خودتو زدی به خواب؟! هنوز دلت کتک میخواد؟ بیدار شو دیگه خوشگل … بیدار شو وقت رفتنه! کار دارم باهات … فکر کردی هیچی نخوری که لاغر بشی من دست از سرت بر می دارم … نه عزیزم! من زن لاغرم دوست دارم … اصن تو هر جور باشی من می خوامت …صداش لحظه به لحظه داشت نزدیک می شد و طناز حالت تهوع پیدا کرده بود … ازش می ترسید از اینکه زندگیش از این لجنی تر بشه می ترسید … از اینکه احسان رو برای همیشه از دست بده یم ترسید از اینکه هیچ وقت دیگه نتونه مثل آدم زندگی کنه، از اینکه نمیره و مجبور بشه به این زندگی کثافت ادامه بده و صداش در نیاد … از همه اش می ترسید! مطمئن بود مسیح روانیه!!! شک نداشت … وقتی موهاش توی دستاش مسیح گره خورد و سرشو کشید بالا بی اراده چشماشو باز کرد ونالید:- آی!خواستم دستشو ببره سمت موهاش اما دستای بسته شو چی کار می تونست بکنه؟!!! مسیح سرشو نزدیک آورد، دماغ بی ریختش رو کشید روی صورت طناز و گفت:- دیدی بیدار بودی طنی خانوم؟ با تو نمی شه مثل آدم رفتار کرد …بعدش از جا بلند شد و طناز رو با همون موهاش از جا کند … طناز حس میکرد که موهاش از ریشه دارن کنده می شن … دوست داشت جیغ بکشه! خیلی درد داشت، اما جز قطره قطره اشک ریختن کاری از دستش بر نمی یومد … مسیح بدون اینکه رحمی داشته باشه ، موهای طناز رو ول کرد بازوشو گرفت و کشیدش دنبال خودش … طناز چند قدم خودش برمی داشت و بقیه اش رو روی زمین کشیده می شد …. می نالید و دنبال مسیح می رفت … دوست داشت داد بزنه و احسان رو صدا کنه … اون لحظه ها فقط یاد خدا توی قلبش بود و احسان و به عنوان وسیه خدا برای نجاتش می شناخت … همین که از انبار بردش بیرون باد سرد صورتشو سرخ تر از جای سیلی های مسیح کرد، یه ماشین مشکی جلوی در ایستاده بود و دو تا مرد قلچماق هم کنار در ایستاده بودن … طناز با عجز به تک تکشون خیره شد بلکه یکیشون به حالش دل بسوزونن … اما انگار نه انگار … همه شون از جنس یخ بودن … از تماس دست مسیح با بازوش مور مورش می شد سعی کرد دستشو از دست مسیح در بیاره اما نتونست، حتی پاهاش رو هم بسته بودن و نمی تونست درست راه بره! با حرکت دست مسیح شوت شد روی صندلی عقب ماشین، خودش هم نشست کنارش، اون دو تا مرد قلچماق هم نشستن جلو و ماشین راه افتاد … طناز اشک می ریخت … نمی دونست باید چی کار کنه! التماس فایده ای نداشت مسیح رو می شناخت … شاید باید از خودش دفاع یم کرد! اما با دست خالی و بسته! با وجود قدرت مسیح و اون دو تا مرد قلچماق چه کاری از دستش بر می یومد … اینجوری وقتا مکر زنونه کارساز بود اما حتی قدرت عشوه ریختن و دلفریبی هم نداشت … علاوه بر اون با وجود این سه نفر شاید تازه کار دست خودش می داد … از عجز خودش گریه اش شدت گرفت … مسیح دستشو دراز کرد و با شخونت طناز رو کشید توی بغلش … طناز با نفرت می خواست خودشو کنار بکشه اما نمی تونست … صدای مسیح زیر گوشش لرزه به جونش انداخت …- جانم!!! دست و پا می زنی خواستنی تر می شی برام … لامصب چرا نمی فهمی دارم دیوونه ت می شم! با من بهت بد نمی گذره! الان بیشتر از هر وقتی می خوامت طناز … کاش زودتر برسیم … دیگه مهم نیست که زخمی شدی … داری خلم می کنی دختر …طناز شه*و*ت رو توی چشمای مسیح می دید و از همین گریه اش شدت گرفت … تا حالا این حالت رو جز توی چشمای شوهرش تو چشم کسی ندیده بود و نمی خواست ببینه … چنگ می زد به صندلی تا بره عقب اما نمی تونست … بدتر از همه لبخند کریه راننده توی آینده بود و نگاه گاه و بیگاه کمک راننده … نیم دونست با چند نفر طرفه! اون لحظه فقط مرگش رو از خدا می خواست … وقتی ماشین وارد جاده شد بی اراده از زور خستگی شاید فشار عصبی زیاد خوابش برد …با احساس گرمایی نزدیک گردنش سریع چشم باز کرد … موهای مسیح رو نزدیک صورتش دید و متوجه شد سر مسیح توی گردنشه … به شدت خودشو عقب کشید و جیغ خفیفی کشید … مسیح با چشمای خمار نگاش کرد و گفت:- چته خوشگله! نگفته بودی توی خواب این قدر خواستنی و جذاب تر می شی! دیگه نتونستم جلوی خودم رو بگیرم …بغضش ترکید و نالید:- مسیح تو رو خدا …مسیح لبخندی زد و گفت:- اسم کسی رو ببر که بشناسمش …باز مو به تن طناز سیخ شد … مسیح با کلافگی کنار کشید و رو به راننده گفت:- کی می رسیم پس ناصر؟مرد بدون اینکه برگرده از تو آینه نگاهی به عقب انداخت و گفت:- یه ساعت دیگه …طناز به اطراف نگاه کرد … همه جا براش عجیب غریب و ناشناس بود … مطمئن بود که دیگه اطراف تهران نیستن … خیلی وقت بود خوابیده بود … شاید بیشتر از چند ساعت … مسیح که حالت نگاه گیج طناز رو درک کرده بود گفت:- دنبال جای آشنا نگرد مهتاب خانوم …طناز با چشمای گرد شده نگاش کرد … مهتاب کی بود دیگه! مسیح خندید و گفت:- توی پاسپورت و شناسنامه جدیدت اسمت مهتابه … مهتاب علیمی … گفتم که بدونی از این به بعد طناز نیستی … یه کم هم قراره قیافه ات رو عوض کنیم … مثلاً موهات رو بلوند کنیم و لنز آبی بذاریم توی چشمات که کسی نشناستت … حواست باشه که اگه بخوای دست و پا بزنی و جفتک بندازی مجبور می شم با قاچاقچی های آدم طرفت کنم که حسابت با کرام الکاتبینه! فهمیدی ؟ پس دختر خوبی باش تا راحت از مرز رد بشیم … برای راحتی بیشتر هم یه راست می ریم دم مرز که با ماشین رد بشیم … آهان راستی یه چیز دیگه! شما الان همسر من حساب می شی!طناز با ترس و بغض سرشو به چپ و راست تکون داد … خدایا چه بلایی داشت سرش نازل می شد؟!! چه گناهی مرتکب شده بود که باید اینجوری تاوانشو پس می داد؟!!! مهتاب کی بود؟!!! همسر مسیح؟!!! یا خدا! مرز!!!! مرزای شمالی … اینقدر هق هق کرد که داد مسیح بلند شد و محکم کوبید توی دهنش … با حس خون توی دهنش لال شد … دستشو جلوی دهنش گذاشت و بقیه گریه اش رو با صدای خفه ادامه داد … حالش خیلی بد بود و زندگیش رو تموم شده می دید …
یک ساعت تموم در مقابل دست درازی های مسیح فقط جفتک انداخت … همه فکرش این بود که هر طور شده از دست مسیح فرار کنه! و اینقدر افکارش به نقطه بن بست می رسید که حس می کرد مرزی تا دیوونه شدن نداره … خیلی سخت بود … خیلی ساخت بود که باختنشو به چشم ببینه! سعی کرد بازم خودشو بزنه به خواب … حداقل بخوابه تا از آزارای مسیح در امان باشه .. وقتی می خوابید مسیح فقط هر از گاهی دستی به سر و گوشش می کشید … همین … پس چشماشو بست … با حس گرمی نفسی نزدیک صورتش سریع چشم باز کرد … صورت مسیح درست روبروی مسیح بود و لباش توی میلیمتری لبای خودش قرار داشت … نزدیک بود عق بزنه روی صورت مسیح … باز هق زد و عقب کشید اما مسیح از رو نرفت … چونه شو توی دستش مشت کرد و اومد جلو … با لحن کشداری گفت:- بعد از اینهمه وقت انتظار دیگه یه لب ناقابل که حقم هست … بی انصاف نباش عزیزم! تو الان زن منی …فکری به سر طناز زد … مسیح داشت خودشو می کشید جلو و طناز خوب می دونست اون تا وقتی که به چیزی که می خواد نرسه دست بردار نیست. پس هر چی آب توی دهنش داشت داد بیرون از گوشه های لبش … مسیح با دیدن وضعیت طناز با نفرت قیافه شو در هم کشید و گفت:- اه اه! حالمو به هم زدی! از اون شوهر سوسولت هم همینطوری لب می گرفتی؟!!!! خاک بر سرت طناز …دو مرد جلویی هر هر خندیدن و مسیح با انزجار عقب کشید … لبخند شیطانی اومد که بشینه روی لبای طناز اما جلوشو گرفت … بالاخره جون سالم به در برده بود …چیزی طول نکشید که ماشین متوقف شد … جلوی در یه خونه کاهگلی … طناز زیاد فرصت آنالیز کردن اطرافش رو نداشت … چون دست مسیح اونو کشید بیرون … همونجا جلوی ماشین خم شد و طنابای دور پاشو باز کرد وقتی صاف ایستاد دستشو به نشونه تهدید تکون داد و گفت:- اگه جفتک بندازی جفت پاهاتو قلم می کنم! شیرفهم شد …و طناز چاره ای نداشت جز اینکه سرشو تکون بده … مسیح وارد خونه شد و بازم طناز رو کشون کشون با خودش برد … بعد از در یه حیاط نقلی و تقریبا تر و تمیز با یه باغچه کنارش به چشم یم خورد. طناز خیلی نتونست اطراف رو دید بزنه چون در شیشه ای ساختمون باز شد و زن بد قواره ای با هیکل فربه و قد بلند که موهای بلوندی داشت جلوی در اومد … با دیدن مسیح و طناز خندید و گفت:- به خوش اومدین! بالاخره مشتری منو آوردی؟! زودتر منتظرت بودم …مسیح اخمی کرد و گفت:- زر مفت نزن … زود آماده اش کن … صبح نشده باید بریم …زن بازوی طنازو کشید سمت در و گفت:- خیلی خوب جوش نزن برات خوب نیست! تا ساعت سه اماده اش می کنم …طناز نمی دونست قراره چه بلایی سرش بیاد اما خوشحال بود که با اون زنه و گیر مسیح و دار و دسته اش نمی افته … زن بدون اینکه چیزی از طناز بپرسه اونو برد داخل خونه … و اونجا بود که طناز فهمید خونه نیومده اومده آرایشگاه … چند تا آینه و صندلی زهوار در رفته اونجا بود که زن طناز رو روی یکیشون نشوند و تند تند موهاش باز کرد و آماده اش کرد برای دکلره … طناز اشک می ریخت … دوست نداشت رنگ موهاش عوض بشه … دوست نداشت شخصیتش عوض بشه … اون بازیگر این ممکلت بود دوست نداشت اونقدر عوض بشه که شناخته نشه! اما کی به حرف اون گوش می کرد … خیلی زود کل سرش رو با مایه دکلره پوشوند و یه چیز پلاستیکی هم کشید روی سرش … از سر و صدیا مسیح و اون دو تا مرد می فهمید که توی اتاق بغلی مشغول استراحتن … سه ساعت مثل برق و باد گذشت موهاش یه دست سفید شده بود و بعد از رنگساژ به رنگ بلوند خیلی روشن در اومد … بعد از اون لنز های آبی روشن توی چشمش جا خوش کردن و عسلی خوش رنگ چشماشو پنهون کردن … و تیر آخر چسبی بود که چسبوندن روی دماغش … خیلی عوض شده بود اونقدر که خودش هم خودشو درست نشناخت … اما به یه حالت بی تفاوتی رسیده بود … انگار دیگه هیچی براش مهم نبود … همین که کارش تموم شد دوباره شوتش کردن توی ماشین و راه افتادن … نیم ساعت بعد با توقف دوباره ماشین فهمید که رسیدن … دلش بی قرار بود … دوست داشت زار بزنه … نمی خواست بی تفاوت باشه … اما گریه برای چی؟!!! زندگی اون دیگه نابود شده بود … فقط زیر لب ذکر مرگ برداشته بود از خدا مرگ زودترشو می خواست … مسیح تهدیدش کرده بود اگه حین رد شدن از مرز صداش در بیاد همونجا هر جفتشون رو خلاص می کنه و چی از این بهتر؟!!! مگه حاضر نبود بمیره اما درست مسیح نیفته؟!!! پس تصمیمش رو گرفت … سکوت به دردش نمی خورد و فقط اونو به فساد میکشید … نمی خواست تحت هیچ شرایطی جلوی وجدانش مدیون باشه … مسیح فکر اینجاشو نکرده بود … طناز رو مثل گذشته ها می دید … یه دختر شیطون که به وقتش خیلی آروم و مظلوم و تو سری خور می شه … اما اینو یادش رفته بود که طناز فقط در برابر کسایی که دوستشون داشت تو سری خور می شد … نه جلوی هر کسی! اونم کسی مثل مسیح … اینجای نقشه شو اشتباه کرده بود … وارد سالن بازرسی شدن … دو مرد غول تشن همه جوره حواسشون رو داده بودن به اطراف که یه موقع غافلگیر نشن … صف برای عبور از مرز و ورود به ترکیه خیلی هم شلوغ نبود … خیلی زود نوبتشون شد … یکی از مردا جلو رفت و رد شد … نفر بعد طناز بود … رفت جلو … مسیح پاسپورتش رو به مرد داد همراه با بقیه مدارک مورد نیاز … طناز زل زد توی چشمای مرد … مرد هم به اون خیره شد … طناز سعی کرد با چشماش التماس کنه … مسیح پشت سرش بود و اونو نمی دید اما از نگاه خیره مرد به طناز شک کرد … سریع خودشو کشید جلوی طناز و گفت:- مشکلی پیش اومده قربان؟!!!مرد از جا بلند شد و گفت:- شاید … خواهشاً چند لحظه منتظر بمونین …همین کافی بود تا به مسیح بفهمونه یه جای کار ایراد داره … چاقویی که توی جیب شلوارش بود رو در آورد از پشت توی پهلوم طناز فرو کرد اما فقط نوکشو … رنگ طناز پرید و نالید … مسیح سرشو آورد کنار گوش طناز و گفت:- فکر نکن نفهمیدن با نگات ننه من غریبم بازی در آوردی! حسابت رو می رسم طناز … می فهمی؟!!! به نفعته اگه چیزی ازت پرسیدن مثل آدم جواب بدی وگرنه خلاصی … خلاص!!! هم تو هم اون شوهر سوسولت که چند نفر هواشو دارن که نیاد سروقتت … اگه بهشون بگم همین الان خلاصش می کنن … پس دختر خوبی باشه و زر مفت نزن …برای طناز مهم نبود … می دونست اگه روزی سرافکنده جلوی احسان قرار بگیره و بگه از ترس جون اون خودشو باخته احسان هم توبیخش می کنه! می دونست که احسان هم راضی نیست … پس کم نیاورد اما جلوی مسیح سر تکون داد … همون لحظه مرد بازرس همراه با گذرنامه طناز اومد و گفت:- خانوم شما بفرمایید …طناز فکر کرد همه نقشه هاش نقشه بر آب شده … بغض کرد و خواست از گیت رد بشه که صدای مرد رو شنید:- نه از اونطرف خانوم … یه مورد مشکوک توی گذرنامه تون دیده شده … باید بیاین دفتر جناب سرگرد …رنگ از روی مسیح پرید اما طناز با شادی گفت:- کدوم طرف …مرد وقتی شاید رو توی چشمای طناز دید مطمئن شد که شکش بی دلیل نبود و با دست به سمت دری اشاره کرد طناز خواست با شادی به اون سمت بره که موهاش از پشت کشیده شد و همزمان با صدای جیغ اطرافیان دستای قوی مسیح رو دور گلوش حس کرد و بعد از اون هم تیزی چاقوش رو روی شاهرگش … همه یه قدم عقب رفتن و مسیح داد کشید:- کسی جلو بیاد کشتمش… من باید از این مرز رد بشم!!! فهمیدین؟!!! همین الان! با زنم … کسی بخواد جلومو بگیره خونشو می ریزم و بعدشم هیچی برام مهم نیست …خیلی زود همه مامورای اون دور و بر جمع شدن اطرافشون … دست همه روی اسلحه هاشون بود … طناز از ترس نفس نفس می زد … مرد بازرس همینطور که دستاشو برده بالا گفت:- خیلی خوب! خیلی خوب … ولش کن … باشه …مسیح به در اشاره کرد و گفت:- زود باش مهر کن اون پاسپورتا رو … همین الان!مرد بلاتکلیف به سرگردی که پشت سرش ایستاده بود نگاه کرد و مرد در حالی که چشم از مسیح بر نمی داشت با اشاره سر اجازه رو صادر کرد … وقتی پاسپورتا مهر شدن مسیح و مرد قلچماق پشت سرش و طناز که توی دست و پاشو کشیده می شد به سمت گیت راه افتادن و درست همون لحظه سرگرد که تحت هیچ شرایطی نمی خواست اجازه بده اونا از مرز عبور کنن دستور تیر رو صادر کرد … پشتشون به بقیه بود و متوجه نبودن … سه تا از مامورا همزمان با هم شروع به شکلیک کردن کردند و مرد بازرس نتونست بهشون بفهمونه که طناز به نظر بیگناه می یاد … اما در هر صورت شانس با طناز بود چون فقط یه تیر توی پشت کتفش و یکی هم به پاش اصابت کرد و بقیه تیر ها مسیح و مرد قلچماق رو آبکش کرد … در کمتر از چند ثانیه جلوی گیت جویی از خون راه افتاد … مردم جیغ می زدن و با ترس اینطرف اونطرف می دویدن … مرد بازرس به سمت جنازه ها دوید و گفت:- جناب سرگرد … این زن به نظر بی گناه بود .. از چشماش معلوم بود که دارن به زور می برنش …سرگرد بالای سر اجساد ایستاد … نگاه بی روحی بهشون انداخت و گفت:- هر سه رو منتقل کنین به بیمارستان … اگه زنده موندن بازجویی می کنیم ازشون …و بعد انگار که این اتفاق یه اتفاق کاملاً پیش پا افتاده است به اتاقش برگشت …
توسکا با حرص از آزمایشگاه بیرون اومد و همینطور که قدماشو با غیظ روی زمین می کوبید رفت سمت ماشین جهانگیر … جهانگیر به در ماشین تکیه داده و مشغول حل کردن جدول بود با دیدن توسکا سریع جدولش رو بست و یه قدم جلو اومد و با نگرانی گفت:- چی شد بابا؟توسکا همونطور عصب بی توجه به مهربونی های باباش شونه ای بالا انداخت و در ماشین رو باز کرد و نشست … به دقیقه نکشید که ریحانه بدو بدو از آزمایشگاه بیرون اومد و اونم رفت سمت ماشین … جهانگیر که گیج شده بود از در سمت خودش سوار شد و همین که ریحانه هم نشست گفت:- چی شده خانوم؟ این بچه چرا تو همه؟ریحنه با غضب گفت:- والا چی بگم مرد! یه آزمایش می خواست بده ها! خون من و دکتر رو کرد توی شیشه! همین جور فقط آیه یاس می خونه …جهانگیر ماشین رو راه انداخت، همزمان از آینه نگاهی به توسکا انداخت و گفت:- آره بابا؟ چرا؟!!!توسکا که پر از فریاد بود دست از دلش برداشت و داد کشید:- این کارا واسه چیه؟!!! که دو روز دیگه باز بگن نه؟!! چرا منو امیدوار می کنی مامان؟ میخوای دوباره با نه شنیدن دنیام سیاه بشه؟!! مامان من نمی تونم! بفهم …. طاقت ندارم موش آزمایشگاهی بشم … من می دونم که هیچ وقت مامان نمی شم…همین که این حرف رو زد بغضش ترکید … جهانگیر با ناراحتی خواست چیزی بگه که ریحانه پیشدستی کرد و گفت:- این دختر فقط بلده نا امید باشه! دکتر بهش توپید گفت یعنی چی خانوم؟ تو این دوره زمونه هیچ دردی بی درمون نیست! به خصوص بارداری … مگه اینکه رحم نداشته باشی! که تازه اونم جدیدا رحم اجاره می کنن! من نمی دونم این چشه! دکتر چند تا آزمایش نوشت که رفتیم … حالا هم صبر میکنیم تا جوابش بیاد … من که دلم روشنه …توسکا بی حرف هق می زد … دلش تنگ بود … بیشتر گریه اش هم بابت دل تنگش بود… آرشاویرش رو می خواست … دلش پر می زد برای شنیدن صداش برای لمس دستاش برای داشتنش … اما نمی دونست چه کاری درسته چه کاری غلط! هم می خواست کنار بکشه هم دلش این اجازه رو بهش نمی داد … مامانش این قدر حرف زد و حرف زد و حرف زد که خسته شد … توسکا هم از گریه کردن خسته شد و چشماشو بست … با صدای باباش چشم باز کرد:- توسکا بابا رسیدیم … بیدار شو برو توی اتاقت بخواب عزیزم …توسکا بی حرف از ماشین پیاده شد و رفت توی خونه … اینکه آرشاویر سراغی ازش نمی گرفت براش دردناک تر بود … هم دوست داشت آرشاویر قیدش رو بزنه هم دوست نداشت … هم خودخواه بود هم پر از ایثار و بین این همه تناقض و تضاد داشت دیوونه می شد …جهانگیر درای ماشین رو قفل کرد و خواست بره توی خونه که صدای شکسته مردی متوقفش کرد:- بابا …جهانگیر سریع چرخید … با دیدن آرشاویر با اون ظاهر ژولیده و پریشون قلبش فشرده شد و رفت به سمتش … کاملاً بی اراده دستاشو از هم باز کرد و آرشاویر رو کشید توی بغلش … این مرد عاشق بود! خیلی هم عاشق بود و دخترش رو بیشتر از خودش که نه اما کمتر از خودش هم دوست نداشت! پس براش عزیز بود … پس می فهمیدش … آرشاویر سر شونه جهانگیر رو بوسید و گفت:- چطوره بابا؟! صورتش قرمز بود … گریه کرده؟جهانگیر دستی به صورتش کشید و گفت:- بیا بریم تو بابا … چرا پشت در؟آرشاویر با درد سری تکون داد و گفت:- نمی خوام آزارش بدم … حس می کنم وقتی منو ببینه اذیت می شه … فقط بگین چطوره؟- خوب نیست بابا … می دونی که چقدر بهت وابسته است! این مشکل هم براش زیادی بزرگ بوده … منم این روزا رو داشتم … توسکا رو هم خدا بعد از چند سال نذر و نیاز به ما داد و من دقیقا این مصیبت ها رو با ریحانه داشتم … هم توسکا رو درک می کنم هم تو رو …- رفته بودین دکتر؟ آره؟- دنبالمون بودی؟- مامان ریحانه بهم خبر داد که اگه می خوام ببینمش امروز بیام … اومدم اما نشد بیام جلو … فقط از دور دیدمش … چی شد؟- هیچی … هنوز که قطعی نیست … اما ریحانه می گه این دکتره کارش حرف نداره … نا امیدشون هم نکرده گویا … فعلا چند تا آزمایش داده …- بابا راضیش کنین برگرده خونه … بگین بذاره این درد رو با هم تحمل کنیم … تنهایی براش زیاده … درد دوری از اونم برای من زیاده …- چرا خودت باهاش حرف نمی زنی؟! الان آروم تر شده … می تونی راضیش کنی …- نه بابا … حالا که برای اولین بار از من خواسته تنهاش بذارم نمی خوام بر خلاف میلش عمل کنم … شما بهش بگین …جهانگیر با غم دست روی شونه آرشاویر گذاشت و گفت:- باشه پسرم … باهاش حرف می زنم …آرشاویر لبخند تلخی زد … سری به نشونه تشکر و خداحافظی تکون داد و رفت سمت ماشینش … جهانگیر هم برگشت طرف در خونه … همه ذهنش درگیر مشکل توسکا و آرشاویر بود …
اینقدر که گریه کرده بود چشماش دیگه باز نمی شدن … باز خودشو رسوند به اتاق مشترکشون … پا گذاشتن توی اون اتاق براش از جون دادن سخت تر بود … دلش شکسته بود و خودش هم … اینقدر صبر کرده بود تا صبح بشه … آرتان با نیومدنش نشون داد که ترسا پشیزی براش ارزش نداره! سابقه نداشت توی چند سال زندگیشون شب نیاد خونه … ساک کوچیکی برداشت … دیگه نمی تونست بمونه هر چقدر هم که همه می گفتن … آرتان اصرار می کرد … بازم نمی تونست بمونه … لباساشو بدون دقت به اینکه چیه و چه رنگیه و چه مدلیه بر می داشت و می انداخت توی ساک … تکلیفش معلوم بود باید می رفت … با هق هق لباساشو جمع می کرد که زنگ در به صدا در اومد … اول توجهی نکرد … می خواست فقط بره … اما وقتی طرف دست بر نداشت با غیظ تی شرتی که دستش بود رو کوبید روی ساک و رفت سمت آیفون … با دیدن قیافه نیلی جون آهی کشید و زیر لب گفت:- همینو کم دارم این وسط فقط!!!نمی تونست در رو روی نیلی جون باز نکنه چون نیلی جون دست بردار نبود … همه جا رو تلفن کش می کرد تا ترسا رو بگردونه خونه پس به ناچار دکمه رو فشرد و در باز شد … با سرعت رفت توی دستشویی تا با آب سرد یه کم از پف پلکاش رو بگیره اما مگه می شد؟!!! از دیروز تا اون لحظه همه اش گریه کرده بود! به تصویر بی روح خودش توی آینه پوزخندی زد و گفت:- به درک! من که دارم می رم … بذار اونم بفهمه می خوام چی کارکنم … مهم نیست …با صدای زنگ در از دستشویی بیرون رفت و رفت سمت در خونه … به عادت همیشگی دستی روی موهاش کشید و در رو باز کرد … اما دیدن کسی که پشت در بود احساس کرد قلبش از حرکت ایستاده … این قیافه ای نبود که از یادش بره … دختر مو بلوند برنزه … با یه عینک کائوچویی بزرگ روی صورتش … نفس توی سینه اش گره خورد … به دیوار پشت سرش تکیه داد … اینقدر بد نفس می کشید که نیلی جون تانیا رو پس زد و پرید تو … سریع ترسا رو کشید توی بغلش و همینطور که محکم کمرش رو ماساژ می داد رو به تانیا که با چشمای گرد شده این صحنه رو نظاره می کرد گفت:- به چی نگاه می کنی تانی؟!!! بچه زهره ترک شد! بدو برو یه لیوان اب بیار … دو تا قندم بنداز توش … بدو …تانیا با سرعت رفت سمت آشپزخونه و ترسا بیحال افتاد توی بغل نیلی جون … نیلی جون با ترس سیلی ای به گونه اش زد و داد کشید:- تانی!!! چی شد آب قندت؟ این بچه تلف شد ! ای خدا منو بکش از دست این پسر با این کاراش … نگاه کن دختر مردم رو! شده پوست و استخون … تـــــانی!تانیا از آشپزخونه بیرون اومد همینطور که تند تند محتویات لیوان رو هم می زد با دیدن ترسا گفت:- وای خدا من! از حال رفته مامان؟بعد بدون اینکه منتظر حرفی از جانب نیلی جون باشه لیوان اب قند رو روی میز گذاشت و سریع اومد سمت ترسا ، با کمک نیلی جون زیر بازوش رو گرفتن و کشیدنش سمت کاناپه و خوابوندنش … تانیا پرید سمت تلفن و گفت:- باید به آرتان خبر بدم …نیلی جون لیوان آب قند رو برداشت و گفت:- لازم نکرده! بیا بشین باد این بچه رو بزن … اون لندهور بمونه تو بیخبری واسه اش بهتره! گند زده حالا نطق هم می کنه واسه من …تانیا با غصه گفت:- مامان!نیلی جون لیوان آب قند رو دم دهن ترسا گذاشت، سرش رو بالا کشید و همینطور که کم کم آب قند رو می ریخت توی دهن ترسا گفت:- درد و بلای تو بخوره تو سر من! طرف آرتانو نگیر که کفری می شم …تانیا دیگه هیچی نگفت و توی سکوت مشغول باد زدن ترسا با گوشه شالش کرد … چند لحظه ای طول کشید تا حال ترسا جا اومد و چشم باز کرد … نیلی جون لیوان آب قند رو دم دهنش گذاشت و گفت:- بخور مامان … بخور فدات بشم … آخه این چه وضعیه تو داری عزیزم؟ چته دختر؟!!!ترسا سر چرخوند و با دیدن تانیا کنارش یهویی بغضش ترکید … سر ر.ی شونه نیلی جون گذاشت و نالید:- نه … تو رو خدا نه … من … اصلا من خودم داشتم می رفتم! من … من دیگه نمی خوام با آرتان زندگی کنم …
اینقدر از دیدن تانیا شوکه شده بود که نمی فهمید چی داره می گه … نیلی جون با درک حال ترسا بغلش کرد و گفت:- آروم باش … آروم ! من اومدم تازه باهات حرف بزنم… این حرفا چیه؟!! دیروزم این پسره سرتق اومده بود خونه همین اراجیف رو تحویل من می داد … ترسا طلاق چیه؟!!! هان؟!!! خجالت نمی کشین؟ شما دو تا که جونتون واسه هم در می رفت … این حرف از شماها بعیده …ترسا گیج و گنگ به نیلی جون خیره موند … مگه نه اینکه نیلی جون اومده بود تا عروس جدیدش رو به ترسا معرفی کنه؟!!! پس این حرفا چی بود؟!! تانیا که حسابی از آرتان درس گرفته بود و می دونست باید چی کارکنه وارد عمل شد و گفت:- زن داداش! من تازه تو رو پیدا کردم … تازه می خواستم بیام باهات آشنا بشم … آرتان می خواست روز سالگرد ازدواجتون منو بهت نشون بده که تو متاسفانه تصادف کردی و نشد … بعدش هم هی اتفاقای بد می افتاد … اصلا دوست نداشتم اینجوری باهات آشنا بشم ترسا جون … می خواستم عشق آرتان رو طور دیگه ای ببینم … وقتی داداش آرتان بهم گفت می خوای طلاق بگیری شاخ در آوردم … بیخیال سورپرایز کردن مامان نیلی شدم و یه راست رفتم سراغش که بیایم پیش تو باهات حرف بزنیم … آخه برا چی می خوای طلاق بگیری؟!!!دهن ترسا اندازه اقیانوس باز مونده بود!!! زن داداش؟!!! داداش آرتان؟!!! آرتان خواهر نداشت … نه نداشت .. نداشت … دهن باز می کرد حرف بزنه اما نمی تونست … صحنه ها پیش چشمش جون می گرفتن … تانیا روی پای آرتان … کروات و دکمه های باز شده … دست اون روی سینه آرتان … گله کردنش از ازدواج آرتان … حرفای آرتان … قربون صدقه هاش … اینا مسلما واسه خاطر خواهرش نبود … مگه می شد؟!!! اصلا آرتان کی خواهر داشت؟!!!! آرتان که تک فرزند بود … تموم گیجیش توی نگاهش مشخص بود که نیلی جون گفت:- نمی دونم حالا تانی رو بهت معرفی کنم یا در مورد اون قضیه مزخرف طلاق باهات حرف بزنم… فکر کنم بهتره اول در مورد تانی بهت بگم … این دختر گلمه ترسا … وقتی آرتان شش ماهش بود تانیا به دنیا اومد … البته من به دنیا نیاوردمش … دوست صمیمیم که همسایه دیوار به دیوارمون بودن به دنیا آوردش اما عمر خودش هب دنیا نبود و سر زا رفت … من تانی و آرتان رو با هم شیر دادم و اون دو تا شدن خواهر برادر رضاعی…خواهر برادر رضاعی … هم شیر … تانیا و آرتان … دستش رو گذاشت روی شقیقه اش … یه چیزی این وسط می لنگید … یه جای کار عیب داشت … مغزش داشت متلاشی می شد … تانیا با اشاره نیلی جون سریع گفت:- آره زن داداش .. من دو تا فقط سیزده سالمون بود که بابای من هوس ایتالیا زد به سرش و تا به خودم اومدم دیدم تو قلب رم هستم … از همه بریده بودیم … بابا به خاطر خاطرات مامان نمی خواست دیگه ایران بمونه … هیچ وقت نبخشیدمش به خاطر اینکه منو از داداشم جدا کرد! و حتی یه رد هم از خودمون به جا نذاشت … مامان نیلی مامان واقعی من بود چون منو بزرگ کرد و آرتان داداشم بود چون هیچ وقت چیزی کم از یه داداش واقعی برام نذاشت … اما بابا … بابا هیچ وقت اینا رو نفهمید … فقط خودش رو توی کار غرق کرد … غرق کرد که غم مامان یادش نره و وقتی دید فایده نداره یهو از همه چی و همه کس برید … اینقدر یه دفعه ای منو از ایران برد که من حتی نتونست با مامان نیلی و داداش آرتان خداحافظی کنم … اما همیشه خاطره شون رو با خودم داشتم … تا اینکه الان تونستم برگردم … بابا یه ساله که فوت شده … اومدم که خونواده ام رو یه بار دیگه داشته باشم … تنها کسی که تونستم پیداش کنم آرتان بود … اونم خیلی اتفاقی توسط یکی از دوستام که اونم روانشناسی خونده بود و از قضا با آرتان هم کلاس بوده! یه بار داشت از همکلاس مغرورش برام می گفت که زمان دانشجویی همه کلاس عاشقش بودن و اون به کسی توجه نمی کرده … آخه حرف سر غرور بود … من ازش مشخصات خواستم و وقتی اون مسخصات رو برام گفت فهمیدم این دقیقا همون داداش گمشده خودمه! اصلا فکر نمیکردم دیگه پیداش کنم … خیلی سریع کارام رو اوکی کردم و به مدت چند ماه اومدم ایران تا فقط آرتان رو با خودم ببرم رم … البته نمی دونستم اردواج کرده تا اومدم فهمیدم …ترسا با دهن باز به تانیا خیره بود … حالتش برای تانیا و نیلی جون از از زبون آرتان همه چیز رو شنیده بودن طبیعی بود … برای همینم به روش نیاوردن و تانیا با غصه گفت:- حالا زن داداش … تو رو خدا … تو رو خدا داداشمو تنها نذار … اون خیلی دوستت داره!ترسا آب دهنش رو قورت داد … نیلی جون و حضورش حرفای تانیا رو اثبات می کرد … ولی باید حرفش رو می زد … باید حرف می زد … پس دهن باز کرد تا بپرسه چیزایی رو داشتن مثل خوره روحش رو می خوردن و نابودش می کردن …
بدون توجه به نیلی جون گفت:- تو .. تو .. من تو رو دیدم … توی مطب آرتان …تانیا خودش رو متعجب نشون داد و گفت:- منو دیدی؟!!! کی ؟!!! پس چرا من تو رو ندیدم …نیلی جون از جا بلند شد، یم دونستم الان باید تانیا و ترسا رو تنها بذاره تا حرفاشون رو با هم بزنن … گفت:- من می رم یه چیزی بیارم بخوریم گلوهامون خشک شد …بعد هم منتظر جواب نشد و به سرعت رفت توی آشپزخونه … ترسا رنگ پریده و بی حال گفت:- من … اومده بودم پیش آرتان … از لای در اتاقش … تو رو دیدم … تو … روی پای آرتان …یه دفعه تانیا محکم کوبید توی پیشونیش و نالید:- خدای من!!! لعنت به من! ای لعنت به من و گندی که زدم …ترسا متعجب به تانیا نگاه کرد … تانیا با شرمندگی توی چشمای ترسا خیره شد و گفت:- ترسا جون … می دونم با دیدن اون صحنه هزار تا فکر پیش خودت کردی که هر کس دیگه ای هم بود همین فکرا رو می کرد … جان تانیا … با دیدن اون صحنه رفتی تو خیابون و تصادف کردی؟!!!ترسا بی توجه به سوال تانیا گفت:- بگو چرا .. فقط بگو چرا ! تو که خواهرش بودی … نکنه داری جلوی نیلی جون فیلم بازی می کنی؟ هان؟!!! نکنه اصلا …تانیا سریع دست ترسا رو توی دستای یخ کرده اش گرفت و گفت:- برات توضیح می دم … صبر کن … صبر کن …بعد خم شد و از داخل کیفش یه بوردای خارجی بیرون کشید … ترسا با دیدن عکس تانیا روی جلد متعجب بوردا رو گرفت و نگاه کرد … تانیا گفت:- من یه مدلم … یه مدل پر آوازه توی ایتالیا! از هیکلم … از چهره ام … از پرستیژم پول در می یارم … شغلم اینه …ترسا پر سوال به تانیا نگاه کرد … خوب که چی؟!!! تانیا آب دهنش رو قورت داد و گفت:- بذار از اولش برات بگم … می دونم که خیلی بد دچار سو تفاهم شدی و من مقصرم! بیچاره آرتان خیلی سعی کرد جلوی من و کارامو بگیره اما نتونست … پس خوب گوش کن … وقتی وارد مطب شدم چند تا مریض داشت … منم نوبت گرفتم و نشستم توی نوبت … نمی خواستم مزاحم کارش بشم … دو نفر جلوم بودن … دو نفر هم بعد از من اومدن … وقتی نوبتم شد رفتم توی اتاق و درو بستم … باور کن لحظه اول از دیدنش حسابی جا خوردم … اون دادش لاغر و بی ریخت حالا شده بود یه مرد جا افتاده خیلی خیلی خوش هیکل بادی بیلدینگ که از دیدنش دلم ضعف رفت! بی اراده خنده م گرفت و بهش لبخند زدم … خیلی جلوی خودم رو می گرفتم که نپرم توی بغلش … دلیلش هم این بود که خیلی اخمو بود … یعنی به محض اینکه لبخند منو دید خیلی جدی و پر اخم گفت:- بفرمایید خواهش می کنم …فهمیدم اگه برم طرفش منو با لباس درسته قورت می ده! پس باید اصولی وارد می شدم … نشستم و قبل از اینکه اون چیزی بگه من گفتم:- شما … آرتان تهرانی هستین؟با تعجب نگام کرد و گفت:- فکر کنم اسمم روی تابلوی کنار در مطب نصب شده باشه …خیلی ابهت و جذبه داشت … آب دهنم رو قورت دادم و گفتم:- بله می دونم … خواستم مطمئن بشم … شما … اسم مامانتون نیلی خانومه؟خودکاری که دستش بود رو انداخت روی میز و فقط با تعجب و کلی سوال بهم خیره شد. نگاش یه مدل خاصی بود که ترسیدم و تند تند گفتم:- خوب … راستش … من … من یم خواستم بگم که … شما احتمالاً یه خواهر گم شده ندارین؟!عجیب اینجا بود که هیچی نمی گفت فقط نگام می کرد … انگار که مطمئن بود سر کارش گذاشتم و می دونستم اگه یه کم دیگه معطل کنم شوت می کنه بیرون برای همینم بی خیال مقدمه چینی شدم و گفتم:- اه! آرتان منم … خواهرت … تانیا … همونی که یهو غیب شد … یادت اومد؟!
ه دفعه از جاش بلند شد … منم که کلی تحت تاثیر جذبه اش قرار گرفته بودم از جا پریدم …. اومد از پشت میزش بیرون و گفت:- خانوم محترم! من نمی دونم این چرندیات رو کی تحویل شما داده … خواهشاً بفرمایید بیرون و خودتون رو زرنگ فرض نکنین …باید یه طور دیگه باهاش برخورد می کردم پس گفتم:- تانیا کیه؟! ادامه آرتان … آرتان کیه؟ نیمه تانیا … تانیا خواهر آرتان … آرتان پشت تانیا … نگو یادت رفته آرتان … اینو همیشه خودت بهم می گفتی …بعدش سری دست کردم توی یقه ام و گردنبند بلندم رو کشیدم بیرون و گفتم:- ببین … اینو هم هنوز دارمش … آرتان و تانیا! خودت برام خریدی … روز تولدم … اگه بخوای شناسنامه ایرانیم هم هنوز همراهمه می تونم نشونت بدم … تانیا زمانی … دختر پیام زمانی …آرتان خشک شده سر جاش ایستاده بود و زل زده بود به من … یه قدم بهش نزدیک شدم و با بغض گفتم:- آرتان نگو که منو یادت نمی یاد … من فقط به خاطر تو مامان نیلی برگشتم …آرتان چند قدم جلو اومد … فکر کردم میخواد منو بغل کنه! کلی خوشحال شدم اما زهی خیال باطل نشست روی کاناپه روبروی من و با سردرگمی بالاخره دهن باز کرد و گفت:- تو … چطور باید باور کن که خودت باشی؟!منم نشستم روبروش و گفتم:- چطور دیگه می تونم بهت ثابت کنم آرتان؟ می خوای بگم چیا دوست داشتم؟ می خوای بگم کدوم رستوران رو توی دربند دوست داشتم و تو همیشه باباتو وادار می کردی بریم اونجا؟! همیشه آلو جنگلی می مالیدی به دماغم و منو حرص می دادی … حتی یادمه یه بار توی دربند با همون سن کمت با یه پسری که دو سه سال از خودمون بزرگتر بود درگیر شدی چون به من تنه زد …لبخند کم کم نشست کنج لبش … نگاش عوض شد … بالاخره با نشونه هام باور کرد که خودمم … من تند تند داشتم براش خاطره می گفتم که دستشو بالا آورد و گفت:- نه انگار خودتی … خود آتیش پارت!اینو که گفت دیگه جلوی خودم رو نگرفتم از جا بلند شدم شیرجه رفتم توی بغلش و گفتم:- آرتان!!!!با خنده منو گرفت توی بغلش و گفت:- حیا کن دختر! بعد از این همه وقت منو دیدی … این کارا چیه؟! بزرگ شدی یعنی … ی دست هم می دادی کافیه …گونه شو محکم بوسیدم و گفتم:- خفه شو که فقط می خوام حست کنم … به اندازه یه عمر دلتنگت بودم آرتان …همون لحظه منشی تقه ای به در زد … آرتان سریع از جا بلند شد و منو از خودش دور کرد و گفت:- بیا تو …منشی اومد تو گفت:- آقای دکتر وقت ایشون تموم شده …آرتان با لبخند گفت:- وقت ایشون تازه شروع شده … خواهشاً از بیمارها با رعایت ادب عذرخواهی کن و بهشون نوبت واسه یه روز دیگه بده … بعد خودت هم می تونی بری … امروز دیگه کسی رو نمی بینم …منشی بیچاره هنگ کرده بود … اما هیچی نگفت و با تکون سر رفت از اتاق بیرون … آرتان دوباره نشست روی کاناپه و گفت:- بیا بشین تعریف کن ببینم!!! کجا بودی؟!!! اون چه مدل رفتنی بود و این چه مدل اومدنی! آخ یادش بخیر وقتی رفتی من و نیلی جون هر دو مریض شدیم!با ذوق ولو شدم کنارش و گفتم:- الهی درد و بلای جفتتون بخوره تو سر من … مگه من مقصر بودم؟بعدش هم همه قضایای فرار بابام رو براش تعریف کردم … تا حرفام تموم شد از جا بلند شدم و گفتم:- می شه مانتوم رو در بیارم؟ عادت بهش ندارم …
آرتان با اخم گفت:- اروپایی بی بند و بار! در بیار … اما مواظب باش بد عادت نشی تو خیابون هم همین مدلی بخوای بری …- نه بابا حواسم هست …مانتو و شالم رو در آوردم و باز ولو شدم کنارش … هیکلش بدجور بهم چشمک می زد … من هنوزم نمی دونستم که آرتان متاهله … آخه اون هنوز چیزی نگفته بود … خواستم در مورد هیکلش نظر بدم که یهو چشمم افتاد به حلقه اش و گفتم:- آرتان!!!!سرشو تکون داد و گفت:- جانم؟! چت شد؟- ازدواج کردی؟!نگاهمو به حلقه اش دید … خودش هم نگاهی به حلقه انداخت و گفت:- با اجازه ات!دست به کمر شدم و گفتم:- من کی اجازه دادم؟!!! تو بیجا کردی بدون حضور خواهرت زن گرفتی!!! خیلی بدی آرتان!!!آرتان خنده اش گرفت و گفت:- چه لوس شدی تو دختر! خوب چه می دونستم تو کجایی خواهر گمشده؟ گذشته از اون … نمی تونستم صبر کنم! از دست می دادمش …چشمامو گرد کردم و گفتم:- چه عاشق!!!خندید و چیزی نگفت … پا روی پا انداختم و گفتم:- بلند شو آرتان …با تعجب گفت:- برای چی؟!- بلند شو بهت می گم ..از جا بلند شد … با لذت به سر تاپاش خیره شدم و گفتم:- کتتو در بیار …با اخم گفت:- چته تانیا؟مثل خودش اخم کردم و گفتم:- رو حرف من حرف نزن! می گم کتتو در بیار …با سردرگمی کتشو در آورد و انداخت روی میزش … هیکلش بیشتر خودشو نشون داد … گفتم:- یه چرخ بزن …- تانیا زده به سرت؟!- نه ولی اگه به حرفم گوش نکنی می یام می زنم تو سرت … می گم بچرخ …خنده اش گرفت و چرخید … واقعاً که هیکلش جون می داد واسه مدلینگ شدن! می دونستم توی رم براش سر و دست می شکنن! اگه ازدواج نکرده بود … آخ اگه ازدواج نکرده بود … البته اینا افکار اون موقع من بود … وقتی نگاه پر از لذتم رو دید خندید و گفت:- هوی! مال مردم رو نخوری با اون چشات! درویش کن …همین که نشست پریدم نشستم روی پاش و گفتم:- ایش! مال مردم … برو بابا داداش خودمه …
ابرویی بالا انادخت و گفت:- داداش شما دیگه صاحب داره … صاحبش هم خیلی دوستش داره … پس حواست باشه چشم به مال اون ندوزی … ترسای من اینجور وقتا یه ببر خشمگین می شه و به هیچ کس هم رحم نمی کنه …مشغول باز کردن کرواتش شدم و گفتم:- هر کی می خواد باشه ، باشه …دستمو گرفت و گفت:- با این چی کار داری دیگه؟!!مظلوم نگاش کردم و گفتم:- آرتان جون تانی جلومو نگیر … بذار ببینم …چشماشو گرد کرد و گفت:- چیو؟!!!- عضله هاتو! نمی دونی توی رم چقدر واسه این عضله ها پول می دن و ارزش قائلن!- هی خانوم شما مدلی نمیخواد با چشم مدلینگ منو انالیز کنی ها !- آرتان … خوب خسیس نباش دیگه … من عاشق عضله م … می خوام ببینم بیشتر حرص بخورم ..با خنده دستمو ول کرد و گفت:- حرص برای چی؟!!!کرواتشو انداختم روی کتش … دکمه هاشو تند تند باز کردم و گفتم:- برای اینکه این هیکل کوفتی که ساختی نباید برای زن و زندگی حروم بشی … باید ازش پول دربیاری … حیفه به جون تانی!با دیدن عضله های سینه اش عقل از سرم پرید … ترسا باور کن من به خاطر اینکه توی رم بزرگ شدم این جور مسائل برام عادی بود … از طرفی فکر می کردم آرتان داداشمه پس اصلا ایرادی نداره اگه لمسش کنم … هیچ وقت فکر نمی کردم این چشمای حریص من نسبت به عضله یم تونه زندگی آرتانو ویرون کنه! دستمو گذاشته بودم روی عضله هاش و با هم حرف می زدیم … اما به دقیقه هم نکشید که دستمو پس زد و گفت:- تانیا دیگه داری زیاده روی می کنیا!لب ورچیدم و گفتم:- چیه مگه؟!- عزیزم اینجا ایرانه! اگه یادت رفته باید یادت بیارم … درسته که من برادر تو حساب می شم … اما فکر نکن از اون مدل هایی هستم که باهاشون کار می کنی … یه سری چیزا رو دوست ندارم … مثل کاری که تو می کنی … رابطه ما در حد معقول اوکیه … اما بیشتر از اون آزار دهنده می شه … من عادت ندارم …سعی کردم درکش کنم … برای همینم کشیدم کنار و سعی کردم دیگه کاری بر خلاف میلش انجام ندم … ترسا من می خواستم هر چه زودتر نیلی جون و تو رو ببینم … می خواستم خونواده داشته باشم … اما آرتان ازم خواست صبر کنم تا روز سالگرد ازدواجتون منو به همه نشون بده و به قول خودش سورپرایزتون کنه … چه می دونستیم اینجوری می شه ترسا؟!!! بعد که قضیه تصادف تو پیش اومد گفت تو خیلی افسرده و پکری نیلی جون هم حساس شده و الان وقتش نیست که من شماها رو ببینم … اما من دیگه کم آوردم و رفتم سر وقت نیلی جون… وقتی جریان شما دو تا رو شنیدم شاخ در اوردم!!! آرتان از هر ده کلمه ای که می گفت نه تاش ترسا بود!!! عشق توی نگاهش بیداد می کرد … چطور می شه که از هم جدا بشین؟!!! خودمو نمی بخشم اگه مسببش باشم …ترسا که تا اون لحظه با بهت داشت به تانیا نگاه می کرد یه دفعه بغضش ترکید … وسط گریه فقط می گفت:- آخ آرتان … آخ آرتان …به آرتانش گفته بود دوستش نداره!!! دل آرتان رو … غرور آرتان رو شکسته بود!!! با حرف نزندنش داشت زندگیش رو دستی دستی از هم می پاشید! درخواست طلاق داده بود … وای خدا چی کار کرده بود؟!!! باز بدنش به رعشه افتاد و تانیا با ترس بقیه آب قند رو گرفت جلوش … به زور یه کم خورد تا حالش بهتر شد … نیلی جون هم از آسپزخونه اومد بیرون … نیلی جون و تانیا سعی داشتن با حرفاشون اوضاع رو بهتر کنن اما ترسا خوب یم دونست که اوضاع به این راحتی هم درست شدنی نیست … گناهش از چشم آرتان نابخشودنی بود … و این ترسا رو می ترسوند … نفسش تازه داشت بالا می یومد … تازه احساس می کرد که می تونه لبخند بزنه … خیانتی در کار نبود … آرتانش حتی یه ثانیه هم به خیانت فکر نکرده بود … و این آرومش می کرد … خیلی آرومش می کرد … اما … آیا می تونست این جریانات اخیر رو از دل آرتان در بیاره؟!!!
وقت رفتن نیلی جون و تانیا که رسید با بغضی که توی گلوش پنجه انداخته بود و آزارش می داد گفت:- نیلی جون … آرتان … دیشب اومد خونه شما؟!نیلی جون اخماش در هم شد و گفت:- آره عزیزم … اومد اونجا …- آترین هم … باهاش بود؟!- آخر شب نیما خان آوردش …آب دهنش رو قورت داد و گفت:- حالش … خوب بود؟!نیلی جون با لبخند گفت:- آترین؟ آره بچه م …ترسا آهی کشید و گفت:- نه نیلی جون … آرتان رو می گم …اینبار اخمای تانیا در هم رفت و در حالی که خم شده بود تا زیپ چکمه هاشو ببنده گفت:- اون کی اخلاق داره آخه؟نیلی جون هم خندید و گفت:- راست می گه تانی … عنق از همون اول رفت توی اتاقش … آخر شب هم که آترین رو آوردن اومد یه کم با بچه رفتن تو حیاط بازی کردن و بعد هم اومد تو و یه راست دوباره رفت توی اتاق …تانیا هم با هیجان گفت:- غذا هم نخورد …ترسا آب دهنش رو با درد قورت داد و گفت:- بیچاره آرتانم …نیلی جون دستشو گذاشت سر شونه ترسا و گفت:- ببین دختر! خودت خوب شوهرتو می شناسی … غده و لجباز و یه دنده! رگ خوابشو هم خودت بلدی … نگران نباش! الان که حرف طلاق رو زدی یه ذره به غرور شاهزاده اعظم برخورده! اما تو می تونی درستش کنی … من بهت ایمان دارم!ترسا لبخند تلخی زد و گفت:- ممنون نیلی جون …تاینا هم خم شد ترسا رو بوسید و گفت:- پسرت خیلی شیرینه! به خاطر اونم که شده همه چی رو درست کنین … من چهار ماه دیگه ایرانم … امیدوارم توی همین مدت همه چیز به حالت اولش برگرده و من بتونم شما دو تا رو عاشقونه کنار هم ببینم … وگرنه بهت گفته باشما! بر می دارم آرتان رو می برم …بعد زا این حرف خندید … اما ترسا دلش لرزید … نکنه آرتان پشت پا بزنه به همه چی؟!نیلی جون و تانیا رفتن و ترسا موند با قلبی پر از ترس … خیلی نتونست بابت این جریان که آرتان خیانت نکرده خوشحالی کنه … دلش به حال خودش سوخت … به خاطر یه حرف نزدن خودشو بیچاره کرده بود! کاش به حرفای آرتان گوش می کرد … کاش حرف زده بود … کاش … آهی کشید و راه افتاد سمت اتاق … باید یکی یکی همه پل هایی رو که خراب کرده بود بود رو ترمیم میکرد … اولین پله تماس با شایان و انصراف دادن از بقیه روند طلاق بود … شایان وقتی حرفای ترسا رو شنید حسابی شوکه شد! حق داد به آرتان که برای نجات زندگیش به آب و آتیش زده بود … اما از طرفی ترسا هم حق داشت … در هر صورت اون جریان منتفی شد … بعد از اون افتاد به جون زندگیش … خیلی همه جا رو خاک و کثیفی گرفته بود … وقتی خونه رو برق انداخت رفت حمام و حسابی به خودش رسید … بعدش هم یه پیرهن میدی طوسی و صورتی تنش کرد و مشغول آشپزی شد … هم غذای مورد علاقه آرتان رو درست کرد و هم غذای مورد علاقه آترین رو … فقط یه شب بود که بچه شو ندیده بود اما دلش حسابی براش تنگ شده بود … مشغول در آوردن لازانیا از داخل فر بود که در خونه باز شد و قلب ترسا لرزید … زود بود برای اومدن آرتان! تعجب کرد اما به روی خودش نیاورد … باید هر طور که شده بود از دلش در می آورد … لازانیا رو با دستکش فر از داخل فر بیرون کشید و گذاشت روی گاز … صدای قژ قژ کفش های آرتان رو روی پارکت ها شنید و سر برگردوند … آرتان کاملاً بی توجه به ترسا راهی اتاق خوابشون شد … ترسا جا خورد اما می دونست که مستحق این رفتاره …
پس خم به ابرو نیاورد، سعی کرد لبخند بزنه دستی به لباسش کشید و دنبال آرتان وارد اتاق خواب شد … آرتان در کمد های بالایی رو باز کرده بود و مشغول در آوردن ساک کوچیک مسافرتیش از اون بالا بود … ترسا با بهت بهش خیره شد … آرتان ساک رو پایین آورد و در کمد رو بست … تازه اون لحظه بود که متوجه ترسا توی چارچوب در شد … ساک به دست خیره به هم موندن … هیچ کدوم حرفی نمی زد … دست آخر ترسا کم آورد و با صدای لرزون گفت:- سلام …آرتان ساک رو انداخت روی تخت … آب دهنش رو قورت داد و گفت:- سلام …بعد هم باز بی توجه به ترسا رفت سمت کمد لباسش … باز کرد و مشغول برداشتن چند دست از لباس های مورد نیازش شد … ترسا با تعجب یه قدم جلو رفت و گفت:- آرتان … چی … کار می کنی؟آرتان بدون اینکه از انجام عملش متوقف بشه یا حتی نگاهی به ترسا بندازه گفت:- نمی بینی؟! دارم وسایلمو جمع می کنم …ترسا دستاشو مشت کرده بود … یه قدم دیگه جلو رفت … داشت می مرد … باید یه غلطی می کرد تا جلوی شوهرشو بگیره … بدون اینکه به خودش اجازه فکر کردن بده دست دراز کرد و پیرهنی که دست آرتان بود رو گرفت … نگاه آرتان بالا اومد و چشماشون توی هم قفل شد … ترسا آب دهنش رو قورت داد و فقط تونست یه کلمه بگه:- نرو …آرتان پوزخند زد و گفت:- نرم؟!! جدی؟! چه طور می خوای کسی رو کنارت تحمل کنی که حالت ازش به هم می خوره …نا خوداگاه دستشو جلوی دهنش گذاشت و و نالید:- وای نه!آرتان خوب حالات ترسا رو دیک می کرد و می فهمید … نگرانیشو … سردرگمیشو … حال خراب الانشو … اما به روی خودش نیاورد … لباسش رو از دست ترسا کشید بیرون و گفت:- صداقت رو اون لحظه که این حرفو زدی تو چشمات دیدم ترسا … اونقدر عزت نفس دارم که تو رو وادار به زندگی با خودم نکنم … دوستم نداری … خیلی خب! اجباری نیست … من می رم … آترین رو هم می برم … روز دادگاه همو می بینیم …قلب ترسا لرزید … در آن واحد دو ضربه بد به پیکرش وارد شد … طلاق از آرتان … دوری از آترین … چونه اش هم نوا با قلبش لرزید و گفت:- آرتان … می خوام … ی خوام باهات حرف بزنم …آرتان همینطور که لباس هاشو توی ساک پرت می کرد گفت:- فکر می کنی دیگه حرفی هم مونده؟ترسا عصبی داد کشید:- آره مونده لعنتی … خیلی هم مونده … باید همه شو بشنوی …آرتان خودشو برای همه این لحظه ها آماده کرده بود … پس بی حرکت نشست لب تخت و گفت:- خیلی خب می شنوم …ترسا می لرزید … اصلا فکرشو هم نمی کرد که اعتراف به اشتباهش اینقدر سخت باشه … اما مجبور بود … مجبور بود به خاطر عشقش … به خاطر بچه ش … پس اونم نشست لب تخت و گفت:- من … چند وقت پیش … همون روزی که تصادف کردم … اومدم مطبت … اونجا … در مطبت باز مونده بود … اما بیمار نداشتی … منشی هم نبود … از لای در اتاق که نگاه کردم یه دختر رو دیدم که روی پات نشسته و توی وضعیت خیلی بدی با تو قرار داره …آرتان توی سکوت بدون اینکه حتی به خودش زحمت بده و خودشو متعجب نشون بده زل زده بود به چشمای بیقرار ترسا … خودش هم حال خوبی نداشت … معمای زندگیش حل شده بود … اما هنوزم عصبی بود … عصبی و آشفته … ترسا با حالی خراب و داغون همه چیز رو تعریف کرد … دیوونه شدن خودش … سرعت بالاش .. تصادفش … اینکه می خواسته گذشت کنه و بیخیال همه چی بشه اما بازم تلفن آرتان با تانیا همه چیزو خراب کرده بود … همه چیو گفت … اینقدر گفت تا خالی شد … با خودش فکر می کرد الان دیگه همه چی تموم شده … آرتان با شنیدن حقیقت اونو بخشید … محتاج بود … محتاج گرمی آغوش همسرش … محتاج امنیت آغوشش … پس محتاج تر از همیشه خودش رو جلو کشید و سرش رو گذاشت روی سینه آرتان … آرتان … با همه وجودش لرزید … دستش رو که داشت می رفت بالا تا توی موهای ترساش فرو بره رو مشت کرد و با یه حرکت از جا بلند شد … حالا نوبت نقشه آرتان بود …
ترسا گیج بهش خیره موند … چی کار کرد؟ بلند شد؟!!! ترسا رو پس زد؟! بغلش نکرد؟! چرا؟! آخه چرا؟! آرتان کلافه پشتشو به ترسا کرد … بعضی وقتا براش سخت بود که خیلی هم خونسرد باشه و کم می آورد … درست مثل اون لحظه. چند نفس عمیق پی در پی کشید تا حالش طبیعی بشه و بتونه خودشو کنترل کرده بعدش چرخید سمت ترسا و گفت:- گفتی حرفاتو؟ تموم شد آره؟!ترسا بی حرف با چشمای متعجب هنوزم بهش خیره مونده بود … داد آرتان بدنش رو لروزند:- با تو بودم!سرش بی اراده تکون خورد … بالا پایین … آرتان زیپ ساکش رو کشید و گفت:- فکر نمی کنی یه کم دیر تصمیم گرفتی حرف بزنی؟!! خیلی ازت خواستم بگی چی شده! خواستم این بازی رو با زندگیمون شروع نکنی … اما کردی! به هیچی و هیشکی جز خودت فکر نکردی … بله تو با دیدن اون صحنه ها ذهنت منحرف شد … اما بدکردی ترسا … یه طرفه به قاضی رفتی … رفتی وکیل گرفتی!!!داد کشید:- برای من وکیل گرفتی درخواست طلاق دادی!!! زنی که اسم طلاق رو بیاره رو باید چی کارکرد به نظرت؟!! طلاقت می دم ترسا … باید ببینی داشتی با زندگیت چه می کردی … باید لمسش کنی … پشیمونی دیگه سودی نداره … سراغ آترین هم نیا … روز دادگاه می بینمت …بعد از این حرف ساکش رو برداشت … چنان دسته ساک رو توی مشتش فشار داد که دستش تیر کشید … پاهاش فریاد نرفتن سر داده بودن اما باید می رفتن … با سرعت رفت سمت در … لحظه آخر که پاشو از خونه گذاشت بیرون صدای هق هق بلند ترسا رو شنید… دستش رو دستگیره در موند … خواست بیخیال بشه … اما نشد … نتونست … غرورش له شده بود … زندگیش به تاراج رفته بود … باید این بازی رو ادامه می داد … فعلا چاره ای جز این نداشت …***گان رو تنش کرد … ماسک سبز رنگ رو هم جلوی دهنش بست و با چشمای خونبار دنبال پرستار سپید پوش راه افتاد … هم خوشحال بود هم ناراحت … ویولتش جون سالم به در برده بود اما هنوز معلوم نبود نتیجه عمل چی شده … دکترا می گفتن رضایت بخش … اما این رضایت بخش یعنی چی؟!! یعنی اینکه ویولت زنده مونده و سالمه؟! یا اینکه فقط زنده مونده اما ممکنه نقص عضو شده باشه؟! سرشو محکم تکون داد … برای مهم نبود … مهم این بود که ویولت نفس بکشه همین و بس … اما در هر صورت فکر کردن بهش آزارش می داد … پرستار نزدیک تختی ایستاد و گفت:- فقط پنج دقیقه!آراد مبهوت به ویولت با سر باندپیچی شده زل زده بود … نشنید پرستار چی گفت و نفهمید کی رفت … دست لرزونش رو جلو برد و دست ویولت رو توی دستش گرفت … گرم بود و این نشون می داد هنوز امید داره … امید به زندگی و زنده بودن … نفس عمیقی کشید تا بغضش رو قورت بده … دست آزاد شرو بالا برد و ماسکش رو کنار زد .. خم شد روی صورت ویولت و با همه عشق و تمناش چشماشو بوسید … قلبش تو سینه بی قراری می کرد … دلش تنگ بود برای چشمای طوسی آبی همسرش دلش تنگ بود … برای شیطنتاش … برای بازی گوشی هاش … اون که با یه آخ گفتن ویولت قلبش از طپش می ایستاد چطور تا اینجا و این لحظه دووم آورده بود؟! ویولتش با این وضع میون مرگ و زندگی افتاده بود روی تخت و اون لعنتی هنوز داشت نفس می کشید ؟! چقدر بی وفا بود … یه قطره اشک از گوشه چشمش چکید … نالید:- خدایا … ویولتمو پس بده … تو رو به علی ویولتمو ازم نگیر … می دونی که همه زندگیمه … می دونی که همه دنیامه … نبرش خدا … می دونم توی این روزگار ویولت من یه گله و برای این دنیا زیادی … اما اونو به قلب من ببخش … هیچی ازت نمی خوام فقط ویولتو می خوام .. بذار بازم صدای خنده هاشو بشنوم بذار بازم دنیامو توی چشماش ببینم … خدایا منو بی ویولت تنها نذار … اینجوری امتحانم نکن … می دونی که هر کار بکنی می گه صلاحو حکمتت بوده می دونی که کفر نمی گم می دونی که هیچ وقت عددی نیستم که بخوام طردت کنم … با این وجود ازت می خوام این هدیه شیرینی رو که یه روز خودت بهم دادی ازم نگیری … بذار بازم مال من باشه … بذار بازم دنیامو رنگی کنه … به حق علی اگه ویولتم چشماشو باز کنه نذر می کنم هر سال روز تولد و شهادت آقا نذرمو سه برابر کنم … خدایا به دل من روسیاه نگاه کن … طاقت ندارم یه روز رو بی اون زندگی کنم! یا با هم ببرمون یا اونو بهم پس بده …. همینو می خوام خدا … فقط همین …بعد از این حرفا سرشو گذاشت لب تخت ویولت و دست ویولت رو گذاشت روی سرش … می خواست حس کنه ویولت داره نوازشش می کنه … درست مثل همون موقع ها … و چقدر این آرامش براش زیاد و واقعی بود که نا خودآگاه خوابش برد و پلکاش روی هم افتاد …وقتی پرستار برای اخطار بهش نزدیک شد و دید که خوابش برده دلش نیومد بیدارش کنه … اجازه داد همونطور بی صدا کنار ویولت بخوابه … با دیدن دست ویولت روی سر آراد لبخند زد و بخش ای سی یو رو ترک کرد …***با دست چادرش رو روی سرش صاف کرد و داد کشید:- میثم بریم؟!!میثم از آشپزخونه بیرون اومد ، دستای خیسش رو کشید روی پاچه شلوارش و گفت:- بریم آبجی …اما با دیدن مرجان با چادر مشکی تعجب کرد و گفت:- چادر سرت کردی؟مرجان لبخندی زد و گفت:- آره طوریه؟!- نه … اما چرا ؟!!- همین جوری …بعدش سریع راه افتاد سمت در و گفت:- بریم دیره … دیگه رامون نمی دن تو بیمارستان …مامانشون رفته بود مدرسه جلسه اولیا مربیان برای مروارید … بعد از شاغل شدن میثم یه کم از کارش رو کم کرده بود … هر دو از خونه خارج شدن و میثم گفت:- چند وقته خیلی عجیب شدی مرجان!مرجان پوزخندی زد و گفت:- چطور؟- خوب دیگه خروس جنگی نیستی … خیلی توی خودت می ری … حالا هم که این چادر!مرجان بازم پوزخندی زد و گفت:- چیزی نیست … خوبم …میثم مشکوک بهش نگاه کرد … مطمئن بود یه اتفاقی توی زندگی خواهرش افتاده … اما چه اتفاقی و چه جوریش رو نمی دونست! با خودش قسم خورد که سر از کار مرجان در بیاره …
با پرس و جو بالاخره بخش آی سیو رو پیدا کردن و به اون سمت رفتن … میثم دسته گل توی دستش رو فشار داد و گفت:- حالا می ذارن زنشو ببینیم؟مرجان با دیدن آراد انتهای راهرو چادرشو جلوتر کشید و گفت:- فکر نکنم … مگه بهت نگفته تو آی سیوئه؟ اونجا که ملاقات نداره … ما فقط اومدیم که بدونن به یادشون بودیم …قبل از اینکه میثم بتونه حرفی بزنه آراد متوجه اومدن اونا شد و از روی صندلی بلند شد … میثم قدم تند کرد و زودتر از مرجان خودشو به آراد رسوند … صمیمانه باهاش دست داد و گفت:- بلا دور باشه آقا …آراد لبخند تلخی زد و گفت:- الهی …میثم دسته گل رو به دست آراد داد و همون لحظه مرجان هم کنارشون رسید و سر به زیر سلام کرد …. همینطور که دسته گل رو از میثم می گرفت، جواب سلام مرجان رو داد و گفت:- برای چی زحمت کشیدین؟ ویولت ملاقات ممنوعه … برای همینم به خواست خودم کسی نمی یاد بیمارستان …مرجان زودتر گفت:- نفرمایید استاد … وظیفه مون بود خدمت برسیم … حالا حالشون چطوره؟آراد توی سکوت چند لحظه ای به در بسته آی سیو خیره موند و بعدش با صدای تحلیل رفته گفت:- می گن خوبه … عملش خوب بوده … اما هنوز به هوش نیومده …میثم گفت:- انشالله که بهوش می یان مشکلی هم ندارن شما هم دوباره برمی گردین گالری … اونجا بدون شما هیچ رونقی نداره …آراد لبخند تلخی زد و گفت:- کارا خوب پیش می ره؟!بحثشون کشیده شد سمت کار و میثم مشغول توضیح دادن اتفاقات اخیر شد … مرجان روی نیمکتی نشست … خیره مونده بود به سرامیک های جلوی پاش … آه پشت آه می کشید … حال خودش هم دست کمی از آراد نداشت … داغون بود … سرش داشت از زور درد می ترکید، فکر می کرد اگه بیاد بیمارستان بهت رمی شه اما بدتر شده بود … زیر چشمی نگاهی به آراد انداخت … ریشش حسابی پرپشت و بلند شده بود … موهاش نظم سابق رو نداشتن … بلندتر از قبل هم شده بودن … مدام دستاشو تو هم گره می زد و نشون می داد چقدر اعصابش ناراحته … وقتی میثم همه گزارش کار رو داد و مرجان از جا بلند شد رفت به سمتشون و گفت:- من خیلی نگران استادم … کاش می شد خودم شخصا با پزشکشون صحبت کنم … دلم شور می زنه!آراد لبخند محوی زد و گفت:- دکترش گفته خطر رفع شده … حالا فقط باید به هوش بیاد تا مطمئن بشیم دیگه مشکی نداره …- مثلا چه مشکلی؟آراد آهی کشید و گفت:- بینایی … حافظه … شاید هم فلج شدن عصب پا … یا نصف بدن …مرجان دستشو جلوی دهنش گرفت و نالید:- وای! چه بد!میثم دستی توی موهاش کشید و گفت:- نه آقا انشالله که خانومتون صحیح و سالم به هوش می یان … شما که شاد باشی منم شادم … طاقت دیدن غصه رو براتون ندارم … حق شما نیست!آراد با لبخند دستی سر شونه میثم زد و گفت:- لطف داری میثم جان … فقط دعا کنین … همین و بس!مرجان گفت:- من و مامانم یه ختم قرآن برداشتیم … انشالله که هر چی خدا بخواد همون می شه …آراد همراه آه سینه سوزش گفت:- انشالله … دست شما هم درد نکنه …مرجان سری تکون داد و گفت:- خواهش می کنم …میثم جلو اومد و گفت:- بریم آجی؟!مرجان برای آخرین بار نگاهی به آراد کرد و گفت:- آره بریم … استاد هم خسته هستن بیشتر از این سر پا نگهشون نداریم …آراد زیر لب خواهش می کنمی گفت و بازم تشکر کرد از اینکه اومده بودن و محبتشون رو نشون داده بودن … بعد از رفتن مرجان و باز روی صندلی نشست … سرشو بین دستاش فشرد و آه عمیقی از سینه بیرون فرستاد …***
- آراد … آراد … اِ آراد پاشو دیگه!آراد به شدت از جا پرید و سیخ نشست … اصلا متوجه نشد کی نشسته روی نیمکت خوابش برده! با دیدن آرسن و وارنا سریع ایستاد و با بهت به وارنا خیره شد … وارنا با خنده ضربه ای سر شونه آراد زد و گفت:- داماد نگران! گرفتی خوابیدی؟!! خواهر من یه ساعته که به هوش اومده! به کوری چشمت خودمم اولین نفر رفتم دیدمش …آراد نمی دونست از دیدن وارنا خوشحال باشه یا از به هوش اومدن ویولت … دهن باز می کرد حرف بزنه اما حرف نزده دهنش بسته می شد … وارنا که شرایط اونو به خوبی درک می کرد قدمی بهش نزدیک شد و محکم کشیدش توی بغلش … کنار گوشش گفت:- ویولت منتظرته مرد …. می دونم از خستگی اینجا بیهوش شدی … اما بهتره بری ببینیش … همین الان دکترا ولش کردن … حسابی با آزمایشای جور واجور از خجالت این شیطون خانوم تخس بر اومدن …آراد خودش رو کنار کشید … اولین چیزی که بالاخره تونست بگه این بود:- بردنش بخش؟!آرسن اینبار وارد بحث شد و گفت:- آره … اتاق سیصد و دو … بهش مسکن هم زدن … باید بجنبی وگرنه خوابش می بره …آراد از جا کنده شد … دو قدم بیشتر نرفته که برگشت و در حالی که هنوز عقب عقب می رفت رو به وارنا گفت:- راستی رسیدنت بخیر … باش تا من برگردم …وارنا لبخندی زد و آراد به سرعت به سمت اتاق ویولت دوید … پشت در اتاق با دیدن آراگل و مامانش و مامان ویولت و ماریا زن وارنا قدم سست کرد … آراگل از جا پرید و گفت:- کجایی داداش؟!آراد تند تند به همه سلام کرد و گفت:- منو ندیدین پشت در آی سی یو؟!!! هیچ کدوم نمی تونستین بیدارم کنین؟آراگل خنده اش گرفت و گفت:- وا داداش! ما وقتی اومدیم که آرسن خان خبر دادن ویولت به هوش اومده … اصلا نمی دونستم تو کجا هستی!آراد سری تکون داد و سریع وارد اتاق شد … ویولت با چشمای نیمه باز و خمار شده سرشو کمی تکون داد و اخماش از درد در هم رفت … الکس بالای سرش بود … به محض شنیدن صدای پای آراد لبخندی زد و گفت:- بیا بابا … اینم آراد! به خودت فشار نیار … بخواب … شوهرت فرار نمی کنه!بعد دستی سرش شونه آراد که میخ ویولت شده و زیر لب سلام کرده بود زد و گفت:- تنهاتون می ذارم پسرم …آراد سری تکون داد و همین که الکس رفت دستش رو از پشت سرش عقب برد و در رو بست … ویولت لبخند کم جونی زد و به زور نالید:- آراد …آراد از خود بیخود پرواز کرد به سمت ویولت و در حالی که همه تلاشش رو می کرد تا آسیبی به سر باندپیچی شده ویولت وارد نکنه خم شد روی صورتش و چشماشو غرق بوسه کرد … لبخند ویولت عمیق تر شد و گفت:- آراد … عزیزم …آراد سرشو کنار سر ویولت روی بالش قرار داد .. با دست به نرمی روی باند ویولت رو نوازش کرد … توی گردنش نفس عمیقی کشید و گفت:- جان آراد … عمر من! بالاخره باز کردی اون چشای لامصبتو؟ می تونی بفهمی چه کشیدم تا باز کنی چشماتو؟ می دونی چقدر دلتنگت شده بود؟ دلتنگ صدات … چشمات … نگاهات … خیلی بی رحمی ویولت …ویولت خواست دستش رو بیاره بالا و سر آراد رو نوازش کنه اما باز توی سرش احساس سوزش کرد و نالید:- آی!آراد با ترس سرش رو عقب کشید و گفت:- جون دلم! چی شدی؟!!! ویولت!ویولت با صورت جمع شده از درد نالید:- سرم …آراد هراسان دوید سمت در … همین که در رو باز کرد نگاه همه روی صورت رنگ پریده اش میخ شد … اول از همه الکس جلو اومد و گفت:- چی شده آراد جان؟!!آراد به اتاق اشاره کرد و گفت:- سرش … درد داره!لیزا با ترس وارد اتاق شد و به دنبالش حاج خانوم و آراگل و ماریا هم رفتن توی اتاق … الکس اما با خونسردی شربه ای سر شونه آراد زد و گفت:- نترس پسر! دکتر گفت این درها طبیعیه … باید بخوابه … بهش مسکن زدن … به زودی درداش تموم می شه …آراد به در اتاق نگاه کرد و گفت:- مطمئنین؟- بله … فقط نباید استرسی بهش وارد بشه … اینو هم دکترش گفت .. شاید بهتر باشه خودت باهاش صحبت کنی …آراد دوباره راه افتاد سمت در اتاق و گفت:- باشه حتما …با دیدن چشمای بسته ویولت و صورت معصومش لبخند زد و برگشت …
موضوعات مرتبط: رمان توسکا ( پور اصفهانی) ، رمان روزای بارونی(پور اصفهانی)
برچسب‌ها: رمان جدید روزای بارانی , رمان , رمان های جدید , رمان برای دانلود

تاريخ : پنجشنبه ۷ شهریور۱۳۹۲ | 9:32 | نویسنده : ادمین |
.: Weblog Themes By BlackSkin :.